جمعه 1386/04/29
از صدور قطعنامه تا جام زهر
از صدور قطعنامه تا جام زهر
مسعود بهنود
روزنامه نگار مستقل
نوزده سال بعد از پایان جنگ هشت ساله ویرانگری که به گفته تحلیلگران، آزادیهای به دست آمده از انقلاب را از میان برد و آرزوهای انقلابیون را نقش بر آب کرد، در حالی که تحولات منطقهای و جهانی احتمال دریافت غرامت و خسارت را از ایران گرفته است، از آن جنگ جز ۲۳ هزار نفر معلول جنگی که به گفته دولتمردان در عین عسرت به سر میبرند و تورم و گرانی که هنوز دولتها با صرف میلیاردها دلار درآمد نفتی، موفق به مهار آن نشدهاند، چیزی به جا نمانده است.
خبرهای گهگاهی از انفجار مین عمل نکرده، موشک منفجر نشده و مرگ یکی از قربانیان بمبهای شیمیایی به یاد صدها هزار خانواده می اندازد که چگونه عزیزانشان با شوق، به سودای نبرد با کفر و حضور در بهشت به میدان جنگی رفتند که اینک دیگر کسی مدافع آن نیست و کسی اشتیاقی به بر دوش کشیدن مسئولیت تصمیمهای مقطعی آن ندارد.
روز بیستم ژوئیه سال ۱۹۸۷ (مصادف با 29 تیر سال 1366) قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت به تصویب تمامی اعضای شورای امنیت سازمان ملل رسید اما رسانههای دولتی ایران جز خبری عادی از آن پخش نکردند. پس کسی گمان نداشت که این قطعنامه بتواند حدود یک سال بعد، زیر فشارهای متعدد و از جمله ورود آمریکا به حاشیهء جنگ، پیامهای هشدار دهندهء مسکو، کاهش شدید درآمدهای ارزی و افزایش روزافزون تلفات جنگ، توسط حکومت جمهوری اسلامی پذیرفته شود و به هشت سال جنگ خانمانسوز پایان دهد.
با وجود آنکه از اواسط جنگ مشخص بود که سیاست مهار دوگانهء آمریکا که با موافقت اروپايیها همراه شد، امکان پیروزی ایران قویتر را به صفر رسانده اما نفوذ آیت الله خمینی باعث میشد با هر سخنرانی وی، هزاران نفر عازم جبهههای جنگ شوند و این امیدواری به وجود آید که با ادامه پایداری بتوانند عراق را سرکوب کنند، آرزویی که سرانجام تحقق نیافت. یک سال بعد، جنگ بدون پیروزمند واقعی پایان گرفت، گرچه هر دو کشور به مردم خود چنین وانمود کردند که پیروز شدهاند.
در سالهای اخیر، افشاگریهای مقامات تصمیمگیر و تصمیمساز نشان می دهد که هر چقدر بر سر مسئولیت آغاز جنگ اتفاق نظر وجود دارد (و همگان بر این باورند که صدام حسین با لغو قرارداد ۱۹۷۵ و به تصور از هم پاشیدگی ارتش ایران بعد از انقلاب، با نیروی هوایی به خاک ایران حملهور شد) اما دربارهء تصمیمگیری به ادامهء جنگ و به اعلام پذیرش قطعنامهء شورای امنیت و پایان جنگ، اختلاف نظرهایی وجود دارد که کشف حقیقت را دشوار میکند.
قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل که درباره جنگ ایران و عراق صادر شد و به فاصلهء اندکی دولت عراق آن را پذیرفت با بیاعتنائی چمهوری اسلامی روبهرو شد که اکثر دولتمردان آن، تبلیغات داخلی را باور کرده بودند که همان است که بعد از بیست سال هنوز فرمانده یکی از لشکرهای سپاه پاسداران درباره قطعنامه را چنین توصیف میکند: (غرب چنین درخواستی را برای نجات مزدوران عراقی از دست رزمندگان اسلام گذارد که در آن به ارتشهای دو کشور توصیه میکرد به پشت مرزهای خود برگردند و آتشبس را بپذیرند.)
اما واقعیتهای جبهه جنگ، سرنوشت دیگری را نشان داد.
شبه جزیره فاو، بزرگترین منطقه ای که نیروهای مسلح جمهوری اسلامی به دست آورده و عملن ارتباط عراق را با خلیج فارس قطع کرده بود، ظرف چند ساعت و با تلفات سنگین، از دست رفت.
حاج محمد کوثری فرمانده سابق لشکر ۲۷ محمد رسول الله و معاون فعلی امنیت ستاد نیروهای مسلح، شرایطی را که در فروردین سال ۱۳۶۷ اتفاق افتاد چنین توصیف می کند: "ما در فاو نیروی آنچنانی که بتواند در مقابل تجهیزات بسیار زیاد عراق مقاومت کند نداشتیم، از سوی دیگر، جو جامعهء ما در آن مقطع در راستای انتخابات دورهء سوم بود، نزدیکی امتحانات پایان سال هم مزید بر علت شده بود که عراق در بازپسگیری فاو راحتتر باشد چون عمدهء نیروهای ما بسیجیانی بودند که آماده امتحان میشدند، در جبههها هم حالت آرامش وجود داشت، همهء این عوامل دست به دست هم دادند تا عراق، آن هم با پشتیبانی آمریکا به فاو حمله کرد و آنجا را بازپس گرفت.)
گزارشها نشان میداد که روزهای سختتری برای اقتصاد کشور در پیش است، فشار بر مردم شدت گرفته، آنها به شدت فرسوده شدهاند و انتقاد از روند اداره مملکت افزایش یافته است. در همین زمان بود که گروهی از واقعنگران در داخل جمهوری اسلامی دست به کار یافتن راهی سیاسی برای پذیرفتن قطعنامه و پایان آبرومندانه جنگ شدند.
سال گذشته فرمانده پیشین سپاه پاسداران برای چندمین بار زبان به انتقاد از اکبر هاشمی رفسنجانی فرمانده وقت جنگ گشود، با این ادعا که بعد از صدور قطعنامه، امکان پیروزی برای نیروهای مسلح ایران وجود داشت اما آقای هاشمی با انتشار نامهای به امضای بنیانگذار جمهوری اسلامی نشان داد که آیت الله خمینی هم ادعای وی را بلندپروازانه و خطرناک دانسته بود.
علاوه بر نامهء افشاء شدهء آیت الله خمینی که جناح تندرو و هواداران دولت محمود احمدی نژاد به شدت از افشای آن انتقاد کردند و حتی آن را از اسرار جنگی خواندند، مهمترین افشاگریهای دیگری که فضای آن دوران حکومت را نشان میدهد، مجادلهء قلمی علی اکبر ولایتی و محمدجواد لاریجانی، وزیر و معاون وزارت خارجه دوران جنگ است. محمدجواد لاریجانی ادعا می کند که عدهای از دولتمردان بدون داشتن ابتکار عمل فقط چشم به دهان روحانیون دوخته بودند و به استناد اینکه مملکت صاحب دارد با هر نوع ابتکاری از جمله شکستن تابوی پایان جنگ مخالفت میکردند.
آقای لاریجانی همزمان با بیستمین سالگرد صدور قطعنامه با اشاره به سفرهایش به نیویورک و دیگر کشورها که در آخرین هفتههای جنگ صورت می گرفت نوشته: نه تنها نخست وزیر وقت، رئیس جمهور و رئیس مجلس بلکه حضرت امام در جریان قرار میگرفتند و تا من مطمئن نمیشدم که آن بزرگوار نظر مساعد دارند، قدمی برنمیداشتم اما آقای ولایتی در تمام طول این مذاکرات، حتی یک لحظه هم حاضر نشدند به موضوع، نتایج، متن و مسیر توجه کنند و همواره میگفتند چون حساسیت عمومی وجود دارد، من مخالفم.
بنا به نوشته جواد لاریجانی که مسئول مذاکرات بر سر قطعنامه شورای امنیت شده بود، بعد از صدور قطعنامه ۵۹۸ تحت فشار آمریکا، شورای امنیت سازمان ملل متحد به ایران اخطار داد که اگر موضع خود را نسبت به قطعنامه ۵۹۸ روشن نکند، قطعنامهء جدیدی صادر خواهد شد که ایران را تحت فشار میگذارد و تمام کارهای کارشناسی و نظر مسئولان بر این بود که نباید اجازه داد چنین قطعنامهای صادر شود، آقای ولایتی در اتاق آقای شیخ الاسلام (یکی دیگر از معاونان وزارت خارجه) جلسه برگزار کرد و مرا که مسئول مذاکرات قطعنامهء ۵۹۸ بودم صدا کرد و گفت: تا من وزیر خارجه ام، اجازه نمیدهم که این قطعنامه قبول شود. اما درست دوازده ساعت بعد، مرحوم حاج احمدآقا زنگ زدند و گفتند که حضرت امام فرمودهاند بروید نیویورک و آنها را متقاعد کنید که ما قطعنامه را رد نکردهایم و قصد رد کردن هم نداریم.
آقای لاریجانی، وزیر خارجه زمان جنگ را متهم کرده که به خشکسالی فکری و عملی در دیپلماسی مبتلا بوده و آن را زیر لعاب قانونگرایی و اینکه مملکت صاحب دارد، یک کارشناس حرفی زده که نمیشود و از این قبیل امور پنهان کرده است. محمدجواد لاریجانی هشت ماه پس از آنکه ایران قطعنامه 598 را پذیرفت از معاونت وزارت خارجه کنار رفت. علی اکبر ولایتی میگوید که آقای لاریجانی به خواست وزارت اطلاعات از معاونت وزارت خارجه برکنار شد.
پذیرش قطعنامه
در این میان، روایت آیت الله موسوی اردبیلی، رئیس قوه قضاییه وقت (با عنوان رئیس شورای عالی قضائی) در گفتگوهای پدیدآمده بین فرمانده جبههها و فرمانده سپاه پاسداران گم شد. آیت الله موسوی اردبیلی در روایت خود گفته است که وقتی سران کشور در حضور آیت الله خمینی جمع بودند که بر ادامه جنگ تأکید داشت و شکستهای آن روزی را به چیزی نمیگرفت و اصرار میکرد که مؤمن از کشته شدن در راه حق ترسی به دل راه نمیدهد، پیدا بود که گزارش آقای هاشمی رفسنجانی که بر اساس جمعآوری اطلاعاتی از دولت و نیروهای نظامی به دست آمده، نتوانسته بود کارگر بیفتد.
به گفته آیت الله موسوی اردبیلی، که پنج سال قبل باز هم آن را مؤکد کرد، آیت الله خمینی در این لحظه که قصد پایان دادن به جلسه را داشت، در حالی که به شدت متأثر شده بود اظهار میدارد برای ما کشته شدن توسط موشکها و بمبهای صدام افتخاری است و مردم هم مجسمه ما را خواهند ساخت اما اگر با فشاری که بر مردم وارد میآید آنها ما را بکشند این دیگر نه که افتخاری نیست بلکه سرشکستگی تاریخی است. هر چند روایت نشان می دهد که با اصرار چند تن از حاضران در آن جلسه، مقرر می شود یکی از مسئولان، پذیرش قطعنامه را اعلام کند و واکنشهای احیاناً منفی نصیب وی شود. با پیشنهاد اکبر هاشمی رفسنجانی، خود وی داوطلب چنین کاری می شود اما بعد از گذشت چند دقیقه آیت الله خمینی دستور می دهد که لازم نیست و خود نامه ای به ملت خواهد نوشت.
نامه مشهور به جام زهر که رهبر جمهوری اسلامی با نوشتن آن پایان جنگ را اعلام داشت و خطاب به جنگندهها گفت که با خدای خود معامله کرده و چنین تصمیمی گرفته است، به بحثها و گفتگوهایی که به گفته محسن رضائی در جبهههای جنگی وجود داشت، پایان داد.
در دهمین سال بعد از جنگ محسن رضائی در آخرین روزهای فرماندهی سپاه پاسداران در مصاحبهای با روزنامهء سلام برای اولین بار گلایه خود را از آقای هاشمی رفسنجانی بازکرد. به گفته وی، نمایندهء وقت ولی فقیه در شورای جنگ با جمعآوری میزان نیازهای واحدهای نظامی و دولت، این نتیجه را به دست آورد و در اختیار دیگران گذاشت که خزانه خالی است، کشوری حاضر به دادن وام و فروش نسیه نیست، تلفات جبهه ها هم فزون شده است. به گفته وی این آمار بر اساس جمعبندی خواستهای حداکثری نهادهای نظامی و دولت تهیه شده بود و ارائه دهندگان آمار نمیدانستند که برای چه منظوری آن را اعلام میکنند.
صدور قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل گرچه بیست سال پیش، شور و هیجانی در مردم ایجاد نکرد اما در هیجدهم ژوئیه (27 تیر) سال بعدش که پذیرش قطعنامه توسط ایران اعلام شد، شوکی اقتصادی و اجتماعی بود که کاهش ناگهانی بهای ارز و خودرو از جمله نشانه های آن بود. در آن زمان در قفسه های فروشگاهها چیزی دیده نمیشد، تقریبن همهء کالاها کوپنی و جیرهبندی شده بود و بهای ارز در بازار آزاد چند برابر نرخ رسمی آن بود.
غرامت و خسارت
اما غرامت و خسارت که گمان می رفت در زمانی دریافت آن قطعی بوده است، بعد از پایان جنگ تبدیل به افسانهای شد و در سیاست خارجی ایران عملن به صورتی مسئلهای درجه دوم در آمد.
صدام حسین به فاصله دو سال بعد از پایان جنگ ایران و عراق، ناتوان از پرداخت بدهی دوران جنگ خود به کویت حمله برد و کوتاه زمانی بعد با ضربههای مهلک ارتش آمریکا و متحدانش ناگزیر شد از آن کشور خارج شود و محدودیتهایی را بپذیرد که بعد از دوازده سال تحمل مصائب بزرگ، سرانجام به حملهء نظامی نیروهای تحت رهبری آمریکا به آن کشور انجامید و جایی برای طلب غرامت جنگ به ایران باقی نگذاشت.
به نوشته محمدرضا دبیری، کارشناس مسائل بینالمللی، حقوق حقهء ایران در هر زمان در حال و آینده، به ویژه در خصوص مطالبهء غرامات به صورت جدی پابرجاست اما در شرایط فعلی شاید بند هشت قطعنامه بیش از دو بند دیگر قطعنامه امکان بررسی و پیگیری جامع دستگاه سیاست خارجی را داشته باشد. به نوشته این کارشناس، اگرچه در زمان تصویب قطعنامه با وجود صدام حسین و حزب بعث در عراق امکان اینکه ترتیبات امنیتی منطقهای در خلیج فارس به وجود آید و ایران و عراق و شیخنشینهای جنوب خلیج فارس را با ابزار حقوقی بینالمللی یا حتی تفاهم سیاسی بهگونهای ملتزم کند، وجود نداشت اما اکنون هم با سوءتفاهمهایی که سیاست دوستانه و تشنجزدایی قبلی را کمی مکدر کرده است، شرایط مساعدی در افق دیده نمی شود.
در آستانهء بیستمین سالگرد صدور قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت، اجتماع جمعی از معلولان جنگی (که جانبازان خوانده میشوند) نشان از آن داشت که هنوز این گروه با همه تبلیغاتی که جناح محافظهکار به نام آنان انجام میدهد از سادهترین امکانات معیشتی محرومند. بر پلاکاردهای عدهای که در برابر ساختمان ریاست جمهوری تظاهراتی به راه انداختند جملاتی دال بر پشیمانی آنان از شرکت در جنگ به چشم میخورد. بعد از آن تظاهرات بود که یکی از مشاوران رئیس جمهور اعلام داشت که ۲۳ هزار جانباز معسر شناخته شدهاند که باید سازوکاری برای کمک به آنان پیدا شود. اینان کسانیاند که گرانبهاترین عنصر وجود خود را در جنگی نثار کردند که اینک هیچ خبری از آن نیست.
پنجشنبه 1386/04/28
بحران سازی برای مردم
بحرانسازي حكومت ديني براي مردم
1- اين روزها کار به جايی رسيده که طاقت مردم به دقيقه رسيده است. دهانها گشوده شده است. در همين دهان گشودنها معلوم میشود، مثلن عمه فلانی در دهه 60 زندان بوده و چه شکنجه هايی شده است. يا متوجه میشويد دختردايی دوستتان اعدام شده است. و بالاخره اينکه زخمهای کهنه سر باز کردهاند و مردم ديگر علن حرفهايشان را میزنند، حتی حرفها و درد دلهای قديمی را. جايی نيست که ديگر مخالفتی بيان نشود و يا محفلی نيست که در آن بحث سياسی نشود. مردم خوب اوضاع را زير نظر دارند. شايد نتوانم بگويم که مردم حاضرند برای بدرقه رژيم هزينه بدهند، ولی به جرات میتوانم بگويم که مردم برای دفاع از رژيم حاضر به دادن کوچکترين هزينه نيستند . فضای پليسی به خوبی در سطح جامعه قابل لمس است. که البته آقايان چند روز پيش اعلام کردند چون در کشورهای ديگر پليس زياد به چشم نمیآيد ما هم میخواهيم پليسهای نامحسوس را وارد ميدان کنيم. ولی نمیگويند که در ممالک ديگر جوانی به خودی خود جرم نيست.
2- در ايران جوانی که پا را از خانه بيرون میگذارد مطمئن است که طبق قوانين اسلامی چندين جرم دارد. دايرة قرمز آنقدر تنگ شده که چند جای يک جوان به صورت طبيعی از اين دايره بيرون میزند. آش آنقدر شور شده که جديدن جلسات پرسش و پاسخ زيادی از سوی بسيج دانشجويی گذاشته میشود تا خيلی از رفتارهاي حكومت ديني توجيه شود.
3- پديده ديگری که جامعه را در برگرفته، افسردگی همراه با خشم است. همان چند تفريح بسيار کوچکی را هم که جوانان داشتند از آنها گرفتهاند و راه خانهنشينی را به آنها تحميل کرده اند. جوان ايراني، براي كوه رفتن هم بايد از پست بازرسي و كنترل ماموران حكومت ديني عبور كند و مطابق آنچه كه آنها برايش تصميم گرفتهاند رفتار كند. در حال حاضر 2 راه حل در برابر جوانهاست: يکی اعتياد و ديگری سياسی شدن. البته اين اوضاع در شهرستانها بسيار وخيم است. از گرانی نگوئيم سنگينتر هستيم. در ادارات دولتي، کارمندان و حتی مراجعين فقط میکوشند به هر ترتيبی شده جزو خودیها محسوب شوند. البته اين تلاش وقفهای در ابراز مخالفتهايشان نمیاندازد. حکومت ديني با چنين فضايی که درست کرده است خودش را يک ابرقدرت نشان میدهد و اينطور تبليغ میکند که هيچ ضربهای به آن نمیتواند وارد شود.
4- شمار دست فروشان روز به روز زيادتر میشود، البته اگر گردو فروشان و لنگ فروشان را حساب نکنيم! شمار گداها نيز به همين نسبت زياد شده است. نخنديد، ديروز کسی بنزين گدايی می کرد و از من 1 ليتر بنزين میخواست. دزدها هم زيادتر شدهاند و باکزنها، شبها بنزين اتومبيلها را میدزدند و خيلی زود هم آن را به پول تبديل میکنند. جوانهائی که در سال انتخابات رياست جمهوری دوره نهم مغرورانه میگفتند ما رای نمیدهيم، حالا دارند لحظهشماری میکنند که انتخابات شود. اينطور که از حرفهای مردم مشخص است آنها ديگر به دنبال تحول نيستند بلکه فقط میخواهند احمدی نژاد و تفكر طالباني دارودستة وي نظير سردار رادان نباشد و میخواهند به رهبر مسلمين جهان! که از ايشان حمايت میکند دهنکجی کنند.
5- مسئله ديگر خرافات مذهبی است که يک عده را به باتلاق عميقي فرو برده است و هيچ جور هم رها نمیکند. از کسانی که در هشتگرد برای خود کعبه درست کردهاند و با لباس احرام میروند زيارت گرفته تا آن که برای خودش راه افتاده است در خيابانها و با پخش اعلاميه میگويد من امام زمان هستم و 3 سال است که ظهور کردهام بگيريد تا كساني از راههاي دور به قصد رساندن نامه به دست امام زمان، درخواستهاي مكتوب خود را درون چاهي در جمكران مياندازند!
6- بحران بعدی، خروج (فرار) مردم از ايران است. اگر در قديم از فرار مغزها صحبت میکرديم حالا بايد از فرار مردم صحبت کنيم. خيلیها حتا به کشورهای عربی رفتهاند. آنکس که فکر میکند ايران در باتلاق بحران فرو نرفته، کولر خانهاش را خاموش کند و سرش را از پنجره بيرون بيآورد.
سه شنبه 1386/04/26
موشک هوا به هوای Skyflash
Skyflash
سلاح اسكايفلش ساخت صنايع هوافضاي بريتانيا، موشكي است هوا به هوا، ميانبرد و داراي سامانهء هدايتپذيري نيمهفعال راداري (SARH) كه از روي موشك آمريكايي AIM-7 Sparrow مشتق شده است و به وسيلهء جنگندههاي شكاري - رهگير اف4 فانتوم و تورنادو F3 نيروي هوايي سلطنتي بريتانيا حمل ميشود. اين موشك، امروزه در حال جايگزيني با موشك آمرام ميباشد. خود موشك آمرام نيز احتمال دارد با موشك Meteor ساخت كنسرسيوم MBDA جايگزين گردد.

تاريخچه
طراحي موشك اسكايفلش در اوائل دههء 1970 آغاز شد. عمدهترين تغييراتي كه بر روي موشك اسپارو اعمال شدند، افزودن يك سيستم هدفياب ساخت ماركني و همچنين تطبيق سطوح كنترلي موشك با بهينهسازيهاي انجام شده در قسمت الكترونيكي آن بود.
اين موشك به سال 1978 بر روي جنگندههاي اف4 فانتوم وارد خدمت گرديد. موشكي كه اكنون در اختيار بود، قادر بود در محيطهايي انباشته از جنگ الكترونيك دشمن عمل نمايد و در شرائط گستردهتري بر عليه اهداف به كار گرفته شود. اين موشك را ميشد از حداقل ارتفاعي در حدود 100 متر جهت هدفي در ارتفاع بسيار بالا پرتاب نمود و يا بالعكس از ارتفاع بسيار بالا آن را بر عليه هدفي كه تنها 75 متر از سطح زمين ارتفاع دارد، به كار گرفت.
جنگندههاي اف4 فانتوم از سال 1985 با جنگندههاي تورنادو F3 جايگزين شدند. اين جنگندهها، جهت كاهش نيروي پسا، موشكهاي اسكايفلش را در قسمت نيمهء دوم زير بدنه حمل ميكردند. هنگامي كه يك موشك اسكايفلش پرتاب ميشد، ابتدا به وسيلهء نيروي هيدروليك، موشك از محل اتصال خود در بدنه به بيرون آن انداخته ميشد و سپس موتور موشك در محلي كه دور از محل اتصال آن به بدنهء هواپيما بود، روشن ميگشت. اين موشك در نيروي هوايي بريتانيا، همراه با چهار موشك كوتاهبرد سايدوايندر يا آسرام بر روي هواپيما نصب ميشد.

به سال 1996، نيروي هوايي سلطنتي، برنامهاي جهت تقويت و بهبودسازي پرتاب و همچنين ساير بهينهسازيهاي ديگر را انتشار داد. هدف از اجراي اين برنامه، امكان جايگزيني موشك اسكايفلش با موشكهاي ميانبرد آمريكايي آمرام بود. آمرام، از دو سيستم هدايتپذيري فعال راداري و اينرسيايي بهره ميبرد و داراي يك سيستم ميكروكامپيوتر دروني بود كه به آن، قابليت شليككن و فراموشكن را ميبخشيد.

ويژگيها
ماموريت اوليه: موشك دوربرد هوا به هوا
سازندهء اصلي: صنايع هوافضاي بريتانيا (BAe Dynamics) با كمك شركت Raytheon به عنوان مقاطعهكار فرعي
قيمت:
پيشرانه: موتور راكتي با سوخت جامد ساخت Rocketdyne
طول: 3.68 متر = 12 فوت و 1 انچ
وزن: 193 كيلوگرم = 425 پوند
قطر: 203 سانتيمتر = 8 اينچ
گستردگي: 1.02 متر = 40 اينچ
برد: 45 كيلومتر = 28 ناتيكال مايل
سرعت: 4 ماخ
سيستم هدايتپذيري: هدفياب نيمهفعال راداري تك پالس، ساخت ماركني
سرجنگي: مواد به شدت منفجره و چند تكه شونده حساس به ضربه
وزن سرجنگي: 39.5 كيلوگرم = 87 پوند
كاربران: نيروي هوايي سلطنتي بريتانيا، عربستان سعودي، ايتاليا (بر روي تورنادوهاي F3 اجارهاي)، سوئد
ورود به خدمت: 1978
خروج از خدمت: در حال جايگزيني با موشكهاي ميانبرد آمرام بر روي ناوگان تورنادو
سه شنبه 1386/04/26
مروری بر یکی از عملیاتهای ساواک
از کتاب «کا گ ب در ایران» نوشتهء ولادیمیر کوزیچکین:
سرلشگر مقربی که بود؟
خبری گیج کننده بود. در آن موقع، دربارهء عامل نفوذی مان در ارتش شاهنشاهی ایران که با نام رمز مرد نامیده میشد، چیزی نمی دانستم. اخذ تماس با مرد به وسیلهء یک سیستم خط اطلاع از نزدیک (یک نوع فرستنده گیرندهء اطلاعاتی) انجام میشد که هم برای دریافت اطلاعات و هم برای مخابرهء اخطار مورد استفاده قرار می گرفت. این خط ارتباطی تشکیل میشد از یک رادیو ضبط معمولی که متخصصان KGB آن را برای دریافت و مخابرهء اطلاعات، دستکاری کرده بودند. چند روز پیش از واقعه، علائمی در دستگاه گیرندهء ما از مرد دریافت شد که تقاضای ملاقات فوری می کرد.
کابانف (یکی از افسران ارشد KGB که با شغل ظاهری ریاست ادارهء کنسولی سفارت شوروی در تهران مشغول به کار بود) دو روز پی در پی در محل ملاقات با مرد حاضر شد ولی طرف مان حضور نیافت. با وجود این، علائم تقاضای ملاقات فوری همچنان در دستگاه گیرندهء ما در سفارت شوروی ضبط میشد. پیش از آنکه کابانف برای آخرین بار به محل ملاقات برود، خود من از او شنیدم که به این تقاضاهای فوری ظنین شده است.
در آن ماموریت آخری، کابانف همراه تیتکین (رانندهء عملیاتی سفارت و در واقع از عوامل KGB) در مسیر مراقبت شده به راه افتادند و در محل عملیات حاضر شدند. اتومبیل در محل پارک گردید و کابانف طبق معمول، دست به کار روشن کردن دستگاه خط اطلاع از نزدیک برای دریافت اطلاعات از مرد شد. ناگهان اتومبیل پژو 504 ساواک راه را بر آنها بست و با ترمز سختی ایستاد. سپس به عقب برگشت و به سپر جلوی اتومبیل کابانف کوبید. در همان لحظه، اتومبیل دیگر ساواک در پشت اتومبیل آنها (مرسدس بنز سفارت شوروی) متوقف شد. سپس اتومبیل سوم از سمت چپ، راه را کاملن مسدود کرد. در طرف راست اتومبیل سفارت شوروی، جوی آب واقع شده بود و راه فراری نبود.
مرد یکی از امرای ارشد ارتش شاهنشاهی ایران به نام سرلشگر ستاد «مقربی» بود. وی، سی سال تمام عامل KGB بود. از زمانی که افسری جوان بود، در سال 1945 به خدمت سازمان KGB درآمده بود. او بهترین عامل رزیدنسی (ایستگاه جاسوسی KGB در سفارت شوروی) به حساب می آمد و اطلاعات بسیار محرمانه و باارزشی را که واقعن برای اتحاد شوروی حائز اهمیت بود در اختیار ما می گذاشت. در طی این 30 سال، وی بسیار ترقی کرد و مسئول خرید اسلحه از ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی برای ارتش ایران شد.
از آنجا که فعالیتهای آمریکائیان در ایران، در نهایت درجه، برای مقامات ارشد اتحاد شوروی اهمیت داشت، اطلاعاتی که سرلشگر مقربی می فرستاد، بسیار ذی قیمت بود. گذشته از دسترسی به اطلاعات بسیار محرمانه، در زمینه های گوناگون نیز، دارای روابط بی نهایت مهمی بود منجمله با محمدرضا پ ه ل و ی و ساواک دارای ارتباط نزدیک بود. با از دست دادن او، دیگر جانشینی برای او یافت نمی شد.
«منصور رفیع زاده» که بود؟
منصور رفیع زاده، نزدیک به 20 سال رئیس ساواک و پلیس مخفی ایران در ایالات متحده آمریکا بوده است. وی در این مدت بدون تغییر سمت که کاری غیرمعمول محسوب میشد و هرگز هم به جای دیگری منتقل نشد، شغل خود را حفظ کرد. طی این مدت، وی شاهد انتصاب سه رئیس ساواک و هشت سفیر ایران در آمریکا بوده است.

پس از انقلاب، وی به همراه بسیار از مخالفین انقلاب نظیر مرحوم شاهپور بختیار، غلامعلی اویسی، فریدون فرخزاد و . . . در لیست ترور ماموران اطلاعات ایران قرار گرفت. این موضوع به سال 1982 از طریق CIA به وی اطلاع داده شد و این مسئله، وی را واداشت خاطراتش را بنویسید. هنگامی که به تاریخ مارس 1986 پیش نویس کتابش آماده چاپ شد، این بار نوبت سازمان مخوف CIA بود که وی را تحت فشار قرار دهد تا از انتشار کتابش جلوگیری کند. وی نهایتن به دلیل چاپ کتابش، از طرف CIA تهدید به مرگ شد.
خود رفیع زاده در خاطراتش می نویسد (نقل از نشریهء میدل ایست – چاپ انگلستان – 1 / 10 / 1987) :
در طی سالها خدمت صادقانه، من به عنوان افسر رابط ساواک با هر دو سازمان CIA و FBI ارتباط داشتم. در اواخر سال 1978، درست قبل از سقوط حکومت ش ا ه، من حدود 120 مامور زبده در سرتاسر ایالات متحده داشتم که دستمزد آنها از حداقل یک صد دلار تا یک هزار دلار در ماه در نوسان بود.
به تاریخ دهم مارس 1986 سرپرستی شعبهء ؟ سازمان CIA در سفری از نیویورک به فوریدا، به منزلم تلفن زد. متوجه شدم که پیغامی توسط یک افسر عالی رتبهء سازمان CIA (که پس از انقلاب دیگر باهم کار نمی کردیم) برایم گذاشته است. من او را از سال 1983 ندیده بودم و باهم دیگر کاری نداشتیم. علت تماس وی چه می توانسته باشد؟ بلافاصله به او تلفن زده و مسئله را جویا شدم. اما در جواب او، قلبم به شدت فرو ریخت. او با کنایه پرسید که آیا دارد با مشهورترین نویسندهء آتی جهان صحبت میکند؟ منظور او این بود که مانع انتشار کتاب (خاطرات) من به هر قیمت شود. سرانجام پس از رد رشوهء پرداختی سازمان CIA، رسمن تهدید به قتل شدم.

از کتاب «شاهد» - خاطرات منصور رفیع زاده:
مرحوم محمدرضا پ ه ل و ی و ساواک از توجه CIA به KGB باخبر بودند. ادارهء هشتم ساواک نیز برای همین منظور تاسیس شد تا به کار ضدجاسوسی علیه کشورهای خارجی و به خصوص KGB بپردازد. با زیر نظر داشتن جاسوسان آمریکایی، ساواک قادر میشد با مدارکی که بدست آورده، عملیاتی را که CIA شروع کرده بود، به اتمام برساند و بدین طریق CIA را دور بزند!
تا آنجا که من می دانم، روسها حتا تا امروز هم نفهمیده اند که چه چیزی باعث شد تا سیستم جاسوسی آنها در ایران برملا شود و ازهم بپاشد. به دلائل امنیتی، تمامی ماجرا، حتا در این کتاب، قابل ذکر نمی باشد. در سال 1975 زنده یاد تیمسار اویسی به من اظهار کرد که به یک افسر سطح بالای ارتش، به دلیل جاسوسی برای اتحاد شوروی، مشکوک است. . .
مرحوم اویسی با قاطعیت جواب داد: «نه منصور، گوش کن. وقتی که ما درگیر جنگ مرزی با عراق بودیم، هر وقت تصمیم به حمله در مرز می گرفتیم، عراق در آنجا منتظر ما بود. یک نفر به طور قطع، اطلاعات ما قسمت مرا به روسها خبر می داد و آنها نیز اطلاعات را در اختیار عراقیها قرار می دادند. هیچ شکی در این مورد ندارم.»
در سال 1977، ساواک زمینهء مناسبی داشت تا باور کند سرلشگر «احمد مقربی» رئیس برنامه ریزی ارتش شاهنشاهی، برای شوروی جاسوسی میکند. ش ا ه دستور داد که چیزی در این مورد به ادارهء اطلاعات ارتش گفته نشود تا موضوع از طریق ساواک پیگیری شود. صدالبته CIA نیز به دستور ش ا ه می بایست بی خبر بماند.
سرلشگر مقربی فردی منزوی و غیرمعاشرتی بود. او از همسر خود جدا شده بود و فقط با یک خدمتکار، در منزل ویلایی خود در قلهک زندگی می کرد. طبق اعترافات بعدی اش، KGB در زمانی که او در مدرسهء نظامی در تهران درس می خواند، به او نزدیک شده بود و تقریبن برای مدت 30 سال برای اتحاد شوروی، جاسوسی کرده است. او یکی از جاسوسان ارشد و مورد اعتماد سازمان KGB بود؛ یک خائن واقعی به وطن.
آن طور که CIA بعدن افشا کرد، در خانهء سرلشگر مقربی در تهران، دستگاههای جاسوسی الکترونیک مافوق مجهز و بسیار پیشرفته وجود داشت که به هیچ مامور دیگر KGB در دنیا، داده نشده بود. مورد فوق از چنان اهمیتی برخوردار بود که مرحوم تیمسار نصیری (قبل از دستگیری مقربی) پروندهء آن را شخصن و با کمک چند کارمند ارشد و برگزیدهء ساواک، بر عهده گرفت. بنابراین هیچ یک از کارمندان، شک نمی کردند که کار به خصوصی در جریان است. زیرا که این گروه برگزیده، کار عادی روزانهء خود را ترک نمی کردند. ولی تیمسار نصیری ترتیبی داد که از اعضای کادر مخصوص او، عمدن اشتباهاتی سر بزند تا به مدت چندین ماه به عنوان توبیخ اداری به صورت صوری از کار خود معلق شوند و این فرصت به آنها داده شد که در این فرصت، روی آن پروژه مخصوص، تمرکز پیدا کنند، بدون آنکه در درون یا بیرون اداره، سوء ظن به وجود آید. همچنین ترتیبی داده شد که هیچ حرفی در این زمینه، نتواند به خارج نفوذ یافته و به گوش روسها برسد.
بعد از رسیدگی های بسیار دقیق توسط ساواک، کشف گردید که اتومبیلی که متعلق به سفارت شوروی، اما بدون پلاک سیاسی، به طور معمول مقابل منزل ویلایی سرلشگر مقربی در قلهک توقف میکند. سپس راننده پیاده شده، درب صندوق عقب را باز میکند و پس از چند دقیقه دوباره آن را بسته و از آنجا دور میشود. در این بین، هیچگونه تماس مستقیمی با مقربی انجام نمی شود.
در نهایت مشخص شد که تیمسار مقربی و روسها، نیازی به تماس شخصی و فیزیکی برای انتقال اطلاعات نداشته اند. مقربی، اطلاعات حساس ارتش ایران را به درون دستگاههای الکترونیکی پیشرفتهء درون منزلش منتقل می کرد و اتومبیل عامل روسها که در مقابل منزل مقربی توقف کرده بود، از دستگاههای گیرندهء درون صندوق عقب، برای تقویت آن اطلاعات و ارسال مستقیم آن به مسکو و دفتر اصلی سازمان KGB استفاده می کرده اند.
وقتی که ماموران KGB حوالی نیمه شب به مقابل خانهء مقربی رسیدند، یک اتومبیل پژوی 504 ساواک، از طرف مقابل ظاهر شده و شاخ به شاخ و به طور عمد به اتومبیل KGB کوبید. مقربی از خانه اش بیرون پرید که ببیند چه شده، اما با دیدن پژوی 504 که اتومبیل معمول ساواک بود، به سرعت به داخل منزلش برگشت.
راننده ها از اتومبیل ها پیاده شدند و دعوایی سر گرفت. هر دو طرف درگیر، به محوطه ای در آن حوالی برده شدند و پلیس (که در واقع پلیس تهران نبوده و ماموران زبدهء ساواک بودند) دخالت کرد. ابتدا روسها وانمود کردند که زبان فارسی نمی دانند و سعی داشتند مسئله را یک تصادف کوچک جلوه دهند و قبول کردند که خسارت اتومبیل مقابل را بپردازند. آنها گفتند که روسی بوده اما دیپلمات نیستند. ولی پس از بازپرسی دقیق تر توسط ساواک، معلوم شد که از از دیپلماتهای ارشد سفارت شوروی در تهران هستند. روسها، مصونیت سیاسی خود را ارائه کردند و اصرار کردند که اتومبیل سفارت به آنها بازگردانده شود. به آنها گفته شد که چون اتومبیلشان درگیر تصادف بوده، لذا پلیس (ساواک) موقتن از آن نگهداری خواهد کرد.
در همین حین، تیمسار مقربی توسط ساواک بازداشت شد و خانه اش مورد جستجوی دقیق قرار گرفت. اتومبیل او و همهء دستگاههایی الکترونیکی خانه اش که توسط KGB به وی داده شده بود، ضبط شد. همه چیز در اختیار ساواک قرار گرفت.
به محض آنکه این موضوع به سفارت شوروی اطلاع داده شد، روسها درخواست نمودند که دیپلماتهایشان به دلیل مصونیت سیاسی، فورن به سفارتخانه تحویل داده شوند، اما موضوع تجهیزات الکترونیکی بسیار پیشرفته یافته شده در صندوق عقب اتومبیل روسها، مطرح بود. بعد از آزادی دیپلماتها، اتومبیل سفارت شوروی نیز تحویل گردید اما بدون لوازم جاسوسی. سفارت شوروی، یادداشتی به وزارت خارجه ارسال کرد و طی آن اعلام کرد که مقداری «لوازم شخصی» موجود در اتومبیل، هنوز بازگشت داده نشده است.
زیرکی تیمسار نصیری
وزارت خارجه به تیمسار نصیری تلفن زد و درخواست آنها را مطرح کرد و تیمسار جواب داد که به آنها بگویند اگر ممکن است لطف نموده لیست آن اقلام را به طور مجزا، دقیق و کاربردشان برای ما ارسال کنند و ما بسیار خوشحال خواهیم شد که این لوازم را از انبار پلیس (ساواک) یافته و خواستهء روسها را پیگیری نمائیم!
اما سازمان CIA بسیار خوشحال بود که یک جاسوس ارشد KGB گیر افتاده است. هرچند که قبل از دستگیری مقربی، هیچ اطلاعیه ای دال بر وجود چنان ماموری در ایران از طرف ساواک دریافت نکرده بود و در واقع ساواک به دور از چشمان CIA این عملیات موفقیت آمیز را به انجام رسانده بود.
اما پس از اطلاع از دستگیری مقربی، ماموران ارشد CIA از ساواک دو خواهش کردند:
1) از ساواک خواستند قبل از افشای اطلاعات ذی قیمت وی، مقربی اعدام نشود و با وی مصاحبه ای انجام دهند.
2) درخواست نمودند ابزارهای بسیار پیشرفتهء الکترونیکی ضبط شده در اتومبیل سفارت شوروی، توسط CIA مورد بررسی قرار گیرد.
کمی بعد از آن، دریادار Stanfield Turner (ریاست وقت سیا) تیمسار نصیری را برای صرف ناهار در دفتر مرکزی CIA در وانشینگتن دعوت کرد. من (رفیع زاده) نیز برای ناهار دعوت شده بودم. CIA توضیح داد که سفیر ایران که قاعدتن در این گونه ملاقاتهای رسمی می بایستی گروه ایرانی را همراهی می کرد، دارای مجوز امنیتی لازم جهت حضور در دفتر مرکزی CIA نمی باشد! لذا از اینکه نتوانسته بودند سفیر ایران را دعوت کنند، عذرخواهی کردند. دریادار «ترنر» از نصیری در مورد نشانه ای که ساواک را از فعالیتهای مقربی مطلع نموده بود، سوال کرد و در واقع می خواست بداند چگونه ساواک در این زمینه، بسیار موفق تر از CIA عمل کرده است!
ادامهء خاطرات منصور رفیع زاده:
مرحوم ارتشبد نصیری تمام عملیات دستگیری مقربی را برای رئیس CIA تشریح کرد به طوری که فراموش کرد غذایش را بخورد. اندکی پس از آن میهمانی، مراسم ناهار دیگری به افتخار تیمسار نصیری در همان محل و این بار توسط رئیس CIA در تهران و یک کارمند ارشد CIA مستقر در واشینگتن یعنی همان که همیشه گلی به یقه اش می زد، داده شد.
مرد یقه گل دار آهسته به من گفت: «ما آن اسبابها (ادوات یافت شده در اتومبیل سفارت شوروی) را می خواهیم.»
گفتم: «با تیمسار نصیری صحبت کن.»
مصرانه گفت: «نه، من از تو می خواهم، یک کاریش بکن.»
جوابش را حاضر داشتم: «از من کاری ساخته نیست، برایم دردسر درست خواهد شد.»
گفت: «به تیمسار یادآوری کن که ما یکی از آنها را داریم و ده سال پیش از یک رودخانه بیرون کشیده ایم. ما آن را قبلن به او نشان داده ایم. اما دستگاههای یافت شده توسط ما، تمان پوشیده از زنگ زدگی است، در حالی که دستگاههای یافت شده در تهران، کاملن تازه و سالم است. ما می خواهیم آنها را ببینیم؛ منصور با او صحبت کن.»
تیمسار نصیری گفت: «به کارمند خود دستور خواهم داد که آنها را به مامور شما بدهد؛ البته وقتی بررسی آنها را به پایان رساندید، باید آنها را به ما برگردانید.
هرگز نفهمیدم که آن ادوات به ایران بازپس داده شد یا خیر. اما خبر داشتم که توسط CIA به دقت مورد آزمایش قرار گرفته و منشا اطلاعات زیادی برای ایالات متحده بوده است. اکنون یکی از خواسته های آنان، به جای آورده شده بود. CIA مصرانه می خواست که تیمی از کارشناسان زبدهء آنها با سرلشگر مقربی مصاحبه کنند. در این زمینه، تلفن های متعددی به تیمسار نصیری زدم، اما او گفت که بسیار مشکل است بتوان برای چنان کاری، اجازه به دست آورد. ش ا ه نیز علاقه نداشت در اطلاعاتی با آمریکایی ها شریک شود که نتیجهء آن، منجر به خصومت بیشتر روسها گردد.
از «مقدم» نیز همان خواهش را کردم و گفتم: «اگر مجبور هستی، او را به ابد به زندان بینداز، اما لطفن او را نکش.» مقدم موافق بود و گفت: «این راه حلی که می گویی، مناسب و منطقی است، اما ش ا ه می خواهد به دلیل خیانت به کشور، او اعدام شود. تلاش های من نیز بی نتیجه ماند.
پایان یک خائن
به حکم دادگاه تجدید نظر نظامی تهران و به تاریخ بامداد 4 دی ماه 2536، مطابق 26 دسامبر 1976، سرلشگر احمد مقربی به جرم ارتباط با بیگانگان و در اختیار قرار دادن اطلاعات محرمانهء ارتش ایران، تیرباران شد.
زنده یاد سپهبد ناصر مقدم

سپهبد ناصر مقدم، فرزند یعقوب، مدیر کل ادارهء سوم ساواک بود. تحصیلات نظامی خود را در دانشکدهء افسری و دانشگاه جنگ و فرماندهی عالی ستاد مشترک به پایان رسانید و علاوه بر تحصیلات عالی نظامی، در رشتهء دکترای حقوق از دانشگاه تهران فارغ التحصیل بود. وی، فرماندهی یگانهای مختلف پشتیبانی و رزمی را در نیروی زمینی شاهنشاهی ایران و ریاست ادارهء دوم ستاد بزرگ ارتشتاران را بر عهده داشت. زنده یاد ناصر مقدم، به دلیل سوگند وفاداری به میهن و نظام شاهنشاهی، در ساعت 2.5 بامداد روز 22 فروردین 1358، علیرغم مخالفت دولت موقت انقلاب، مخفیانه توسط آیت الله صادق خلخالی اعدام شد.
مرحوم تیمسار ارتشبد نعمت الله نصیری

ارتشبد نعمت الله نصیری فرزند عبدالملک، متولد سمنان، و فارغ التحصیل ممتاز دانشکدهء افسری بود. نصیری، فرماندهی شجاع و با لیاقت بود. وی فرمانده هنگ یک از لشگر گارد شاهنشاهی و فرماندهی گارد سلطنتی را بر عهده داشت. به تاریخ 13 مهر 1350، مقارن با جشن های 2500 ساله شاهنشاهی، به درجهء ارتشبدی ارتقاء پیدا کرد و در شهریور 1357، پس از برقراری حکومت نظامی در تهران و تغییر کابینهء دولت، هنگامی که سفیر ایران در پاکستان بود به تهران احضار و به زندان اوین روانه شد. وی پس از انقلاب 1979، علیرغم مخالفت دولت موقت انقلاب و مرحوم مهندس بازرگان، مخفیانه و به دستور صادق خلخالی به تاریخ 26 بهمن 1357 در ساعت 23:40 اعدام شد.
یکشنبه 1386/04/24
تاریکخانهء اشباح (2)
بنا به اظهارات ستوان دوم «محمدرضا صفر زاده»، سپهبد «هاشم برنجیان» عضو ارشد ساواک و رئیس ضداطلاعات نیروی هوایی شاهنشاهی، از جمله افراد سرشناسی بوده است که به این مرکز رفت و آمد می کرده است.
افراد ایرانی این پایگاهها می گویند که این ایستگاهها صرف نظر از کنترل خطوط مخابراتی و مخابرات بین ماهواره ای کل خاک اتحاد شوروی و تهیهء عکس از مراکز نظامی و تسلیحات روسها، کنترل قرارداد تحدید سلاح های استراتژیک را هم بر عهده داشته و مواد مورد توافق کنفرانس سالت (SALT) را تحت نظر داشته اند. همچنین آزمایشات موشکی و سیلوهای موشکی روسها نیز تحت کنترل ایستگاههای جاسوسی آمریکا و ساواک در شمال ایران و جنوب شوروی بوده اند و در صورتی که وضع غیرعادی در پایگاههای موشکهای بالستیک اتمی و بین قاره ای اتحاد شوروی دیده میشد، ایستگاه جاسوسی بهشهر، مراتب را سریعن به تهران و از تهران به واشینگتن اطلاع می دادند.
یکی از موارد جالب کشف شده توسط ماموران ساواک در ایستگاه بهشهر، ساخت هواپیمای جدید روسها بود که در ناتو به نام Ram-K نام گذاری گردید. (این هواپیما، بعدها سوخوی27 نام گرفت.)
علاوه بر این با کنترل مخابرات ماهواره ای روسها، جاسوسان سیا و ساواک، از مکالمات سران ارشد اتحاد شوروی با رهبران کشورهای آسیا و شمال آفریقا مطلع می شدند. در پایگاه بهشهر، که مرکز اصلی پایگاههای شنود مستقر در شمال ایران از آستارا تا کبکان بوده است، جمعن حدود 30 خانوادهء متاهل آمریکایی و 10 نفر مجرد سکونت دائم داشته اند.
محل سکونت این افراد، دره ای مخوف در دل جنگلهای اطراف پایگاه اصلی بوده است که شدیدن حفاظت می شده و کسی حق ورود به آن را نداشته است. پرسنل این پایگاه، از جمله زبده ترین مامورین سیا و ساواک بوده اند اما به دلیل پیچیدگی فوق العادهء دستگاهها و اینکه تکنولوژی فضایی در تولید آنها به کار رفته بود، در میان کارکنان آمریکایی این پایگاه، تعدادی از متخصصین سازمان هوافضای ایالات متحده (NASA) نیز حضور داشته اند.
به دلیل آنکه دستگاههای فوق العاده گران قیمت مستقر در پایگاه بهشهر، به دلیل مرطوب بودن منطقه، دچار زنگ زدگی و پوسیدگی نشوند، مکانیزم فوق العاده جالب و بسیار پیشرفته ای پیرامون آنها به کار گرفته شده بود. بدین ترتیب که اطراف هر دستگاه وسیله ای قرار داده شده بود که با پخش هوای خشک، رطوبت اطراف دستگاه را کاهش می داد. در اطراف هر گیرنده، چند دستگاه گیرندهء تقویتی هم به چشم می خورد.
اهمیت پایگاه بهشهر بسیار بیش از سایر ایستگاههای شنود بود. سایر ایستگاههای شنود نیز اطلاعات بدست آمده و نوارهای فیلم و صدای ضبط شدهء خود را به ایستگاه بهشهر می فرستاده اند. پایگاه بهشهر به مدت 24 سال (تا سال 1357) بود که بنا شده بود و تحت پوشش پایگاه نیروی هوایی فعالیت می کرد. این پایگاه به طور کلی پایگاه جاسوسی بهشهر، وظائف زیر را بر عهده داشته است:
* حفظ ارتباط با ماهواره های جاسوسی بر فراز شوروی
* کنترل آزمایشات موشکی و هسته ای در خاک شوروی
* کنترل امواج رادیویی و خطوط مخابراتی و مخابرات ماهواره ای کل خاک شوروی
* کنترل پروازهای موشکی مرکز فضایی شوروی که در 650 مایلی از پایگاه جاسوسی واقع است. (بایکونور در قزاقستان)
* تهیهء عکس با استفاده از ماهواره از مراکز استراتژیکی و سیلوهای موشکی روسها
سایت بهشهر، مکانی بود که سیا و ساواک برای کنترل و جاسوسی اتحاد شوروی، در شمال ایران درست کرده بودند تا ضمن کنترل و نظارت فعالیتهای این کشور، مانع از نفوذ و گسترش بیشتر کمونیسم در حیطهء جنوب مرزهای شوروی شوند.
در آن دوران، قوی ترین رادار ساخت دست بشر در شمال ایران نصب شد. این رادارها، کار خود را از سال 1340 آغاز کرده بودند و به نحوی استقرار یافته بودند که تمام سطح جنوب شوروی را تحت پوشش خود قرار می دادند و برد آنها، به شعاع باورنکردنی 5000 کیلومتر بود!
سرتیپ کنگرلو، مدیر کل چهارم ساواک، مسئول حفاظت رادارها بود. توضیحات وی دربارهء رادارها به شرح زیر است:
1- پایگاه دارای دستگاه رادار با برد 5000 کیلومتر بوده است که آمریکایی ها نصب کرده بودند. قیمت بسیار گزاف رادارها را ایران پرداخته بود و قاعدتن به ایران تعلق داشت.
2- هر پایگاه دارای یک پناهگاه بتونی بود که شامل اتاق کار، سالن غذاخوری، اتاق خواب، آشپزخانهء مجهز، انبار و دستشویی میشد. این پناهگاه در زیرزمین ساخته شده بود و در برابر حمله اتمی مقاوم بود.
3- هر پایگاه دارای 30 الی 40 پرسنل آمریکایی بود که در 2 شیفت 15 روزه کار می کردند. بدین ترتیب که 15 روز تمام 15 تا 20 نفر کار می کردند و پس از خاتمهء 15 روز، شیفت دوم از تهران می آمد و کار را تحویل می گرفت و شیفت اول، برای 15 روز استراحت، به تهران می رفت.
4- هر پایگاه دارای سرآشپز ماهر، شاگرد آشپز، نظافتکار و مسئول غذاخوری بود که برخی ایرانی بودند و برخی از ملیتهای دیگر نظیر فیلیپین و کره؛ ولی هیچکدام آمریکایی نبودند.
5- نقشهء حفاظت پایگاه را رئیس پایگاه می داد و چون با پایگاههای دیگر یکسان بود، معلوم بود که از ردهء بالاتر دستور حفاظتی داده میشد. به هر حال، حفاظت شامل یک محوطهء بسیار وسیع میشد که در پایگاهها متفاوت بود و در مناطق جنگلی، به حدود 20 هزار متر مربع می رسید! دور این محوطه، 2 رشته سیم خاردار با ارتفاع 2.5 الی 3 متر وجود داشت و بین دو حصار حدود 10 متر فاصله بود. پایه های حصارها، همه آهنی بودند. هردو حصار در شب ها، به زنگ اعلام خطر وصل می شدند که با دست زدن به آن، زنگ عمل می کرد. در هر پایگاه، حدود 20 نفر گارد محافظ بود که دو نفره گشت می زدند. محافظین مسلح و مجهز به دوربین های دید در شب و چراغ قوه های بسیار پرقدرت بودند. هر پایگاه پست دیده بانی نیز داشت که در هر زمان 5 نفر نگهبانی می دادند و 3 شیفت بودند؛ یعنی جمعن 15 نفر به اضافهء 4 نفر رزرو و یک افسر که رئیس محافظین بود. هزینهء محافظین و فوق العادهء آنها و همچنین هزینهء ساخت محل اسکان آنها، تمامن بر عهدهء ساواک بود.
6- محصول کار رادار که شامل تصاویری از درون خاک اتحاد شوروی بود مستقیمن به ساواک و سفارت ایالات متحده در تهران ارسال میشد.
خدمتی که انقلاب مذهبیون ایران به سال 1979 با از کار انداختن این رادارها به اتحاد شوروی نمود، خدمت بسیار بزرگی بود و لازم بود که اتحاد شوروی، ارزشی درخور به این عمل قائل شود و از ایران حمایت کند. ولی خرس شوروی نه فقط از حکومت دینی ایران پشتیبانی نکرد، بلکه یک گروه سیاسی را برای تجسس به نفع خود و جمع آوری اطلاعات سیاسی و نظامی از کشور و ایجاد هرج و مرج و ناامنی مامور ساخت. ضمن اینکه از همان موقع، یعنی فروردین 1358، شروع به تجهیز ارتش رژیم بعث عراق پرداخت و این رژیم را به حمله به ایران تشویق کرد.

هواپیمای جاسوسی U-2
با از دست دادن این پایگاهها به دلیل انقلاب، ایالات متحده به ترکیه روی آورد و هواپیماهای جاسوسی U-2 به جای تجهیزات الکترونیک استراق سمع از کار افتاده در ایران، فعالیتهای موشکی و هسته ای شوروی را زیر نظر گرفتند ولی به هیچ وجه موفقیت پست های شنود و رادار مستقر در شمال ایران را نتوانستند تکرار کنند.
ادامه دارد.
پنجشنبه 1386/04/21
تاریکخانهء اشباح (1)
مروری مختصر بر خدمات ساواک در ایران
سازمان اطلاعات مرکزی ایالات متحده – سیا – از سال 1334 به بعد، برای کنترل کامل اتحاد جماهیر شوروی، اقدام به استقرار ماهواره های جاسوسی در مدار زمین نمود که این ماهواره ها، ایستگاههای گیرندهء زمینی شان در خاک ایران قرار داشتند. ایستگاههای شنود در آستارا، چالوس، بهشهر و کبکان در مرزهای جنوبی اتحاد شوروی، با صرف میلیونها دلار به وجود آمدند تا چشم و گوش ساواک برای اطلاع و پیشگیری از حملهء نظامی شوروی به خاک ایران باشند.
در این ایستگاهها، کارشناسان خبرهء سازمان سیا و ساواک، خطوط مخابراتی اتحاد شوروی را کاملن تحت کنترل داشتند. آنها با استفاده از مدرن ترین و پیچیده ترین وسائل استراق سمع و شبکه های پرقدرت بی سیم، فعالیتهای نظامی شوروی را زیر نظر داشتند تا اتفاقی همچون اشغال سال 1968 چکسلاواکی به وسیلهء ارتش سرخ در ایران محقق نشود.
علاوه بر این، با استفاده از ماهواره های جاسوسی که ایالات متحده بر فراز خاک شوروی به گردش در می آورد، تصاویری از نقاط حساس نظامی و پایگاههای موشکی این کشور تهیه و به ایستگاههای ردگیری در خاک ایران مخابره میشد. این تصاویر و نوارهای ضبط شده، به تهران و دفتر مرکز ساواک ارسال می گردید و تاکنون مشخص نشده است که تجزیه و تحلیل اطلاعات مزبور در تهران انجام می شده است و یا این اطلاعات از تهران به واشینگتن منتقل می شده است.

سیستم های جاسوسی و شنود مستقر در پایگاههای کبکان و بهشهر، به قدری پیچیده و پیشرفته بودند که استانفورد ترنر (رئیس وقت سیا) در توصیف آنها گفته بود که این ایستگاهها برای قرن 21 ساخته شده اند! به کمک سیستم های موجود در این پایگاهها، در هر 6 دقیقه یک بار با ماهواره ای که در مدار است، ارتباط حاصل میشد. این سیستم هر شیئی را به اندازهء تنها یک متر مربع و در ارتفاع 20 هزار ناتیکال مایلی زمین، در حالی که صرفن ده درصد تشعشع نوری داشت، مشاهده می کرد.

سیستم های موجود در پایگاه بهشهر دارای تلسکوپهای عظیم و رادارهای بسیار پیشرفته و گیرنده های بسیار حساس بودند. پایگاه بهشهر بر فراز قلهء کوهی مشرف به این شهر قرار دارد. محل این پایگاه قصری معروف است که به نام صفی آباد شناخته میشود که بنای آن را شاهان صفوی بنا نهاده اند. مجموعن در محوطهء پایگاه، هفت دستگاه عظیم تلسکوپی قرار دارد. علاوه بر این هفت گیرندهء پرقدرت تلسکوپی، یک بالب و یک رادار عظیم نیز از دیگر تجهیزات پایگاه هستند. بزرگترین تلسکوپ موجود در پایگاه، طوری تعبیه شده است که در تمام جهات گردش میکند. این دستگاه عظیم، ردگیری ماهواره های جاسوسی آمریکا بر فراز شوروی را عهده دار بوده است.

یک کرهء بزرگ سفید رنگ، به قطر یک صد متر که از نوعی برزنت ساخته شده است، در فاصلهء کمی با این تلسکوپ قرار گرفته است که بر قطر عمودی آن، یک آنتن ظریف دیده میشود. داخل این حباب بزرگ، مملو از نوعی گاز مخصوص است و این گاز توسط دستگاههای بزرگ تهویه، خنک میشود. درون حباب، اطاقک های کوچکی قرار دارد که یک نفر می تواند درون آنها نشسته و با گوشی های ویژه ای که درون اطاقک تعبیه شده است، امواج رادیویی گرفته شده توسط حباب را گوش کرده و در صورت نیاز، ضبط نماید. کسانی که درون حباب می آیند، می بایست از ماسک های ویژه ای استفاده کنند، زیرا هوای درون حباب غیرقابل استنشاق است. برای ورود به داخل حباب، می بایست از 3 درب قطور فلزی که دارای قفلهای رمزی بوده به ترتیب و پشت سرهم قرار گرفته اند، عبور کرد. تصور میشود گاز ویژه ای که درون حباب قرار دارد، در جذب فرکانس های صوتی و مکالمات رادیویی، تاثیر زیادی داشته باشد. در اطراف حباب، چند دستگاه کوچک و بزرگ قرار دارند.

هواپیماهای شناسایی و جاسوسی MiG-25RBS بارها به آسمان ایران تجاوز کرده بودند و یکی از دلائلی که باعث شد شاه فقید ایران اقدام به خرید جنگنده های F-14 نماید، جلوگیری از این کار روسها بود.
علاوه بر پرسنل آمریکایی مقیم پایگاه، 119 نفر از افراد خبرهء ساواک و نیروی هوایی شاهنشاهی در این پایگاه مشغول به کار بوده اند. یکی از موفقیت های این پایگاه، رهگیری جنگندهء شناسایی شوروی از نوع MiG-25RBS بود که به دستور ش ا ه فقید ایران، دو فروند تامکت به شماره های 6024 – 3 و 6025 – 3 از پایگاه هوایی مهرآباد به تعقیب آن پرداخته و با قفل رادار و سیستم موشکی AIM-54A بر روی میگ25 شوروی، آن را وادار به فرار کردند، به طوری که چنین پروازهایی بر روی خاک ایران، هیچگاه تکرار نشد.
ادامه دارد.
دوشنبه 1386/04/18
قیام 18 تیر 1359
قيام 18 تير 1359
کودتای پايگاه شاهرخي (کودتای نوژه)
زنده يادان 18 تير 1359 هميشه بياد ايرانيان خواهند بود. فراموش نکنيم در روزي که دانشجويان را بعنوان قرباني و هديه به فاطمه زهرا از بلندي های خوابگاه دانشجويان به پائين پرتاب ميکردند در 18 تير 1359 تعداد زيادی از دليران آرتش شاهنشاهی ايران که خيال پس گرفتن کشور از ملايان مکار را داشتند يکی بعد از ديگری در راه ميهن بوسيله ملايان تيرباران شدند . هر سال در 18 تير همچنان به ياد آنان و قربانيان دانشجوی کوی دانشگاه خواهيم بود.
قبل از شرح کوتاه از آن وافعه لازم به يادآوريست که اين قيام از آنرو به کودتای نوژه معروف شد که جمهوری اسلامي نام پايگاه هوائي شهر همدان را از "پايگاه شاهرخي" به پايگاه نوژه تغيير داد بود (سرهنگ "نوژه" از افسران طرفدار جمهوری اسلامي بود که در جنگ های کردستان کشته شد) و چون مرکز عمليات هوائي کودتا قرار بود از اين پايگاه آغاز شود، به اشتباه بجای کودتای پايگاه شاهرخي به کودتای نوژه شهرت يافت.
در روز 20 تير ماه 1359 برابر با 11 جولای 1980 (دو روز پس از کشف قيام 18 تير)، ابوالحسن بني صدر رئيس جمهوری اسلامي به اتفاق سرهنگ جواد فکوری فرمانده نيروی هوائي و مرتضي رضايي يکي از مسئولان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در يک برنامه تلوزيوني شرکت کرد و از کشف يک کودتای نظامي به منظور براندازی رژيم جمهوری اسلامي پرده برداشت. در اين تاريخ 513 روز از چيره گي اهريمنان بر ايران زمين ميگذشت و کشتار بي امان ايرانيان و ويراني ايران به شدت ادامه داشت. پادشاه فقيد ايران محمد رضا شاه پهلوی آريامهر در قاهره و در يک بيمارستان نظامي آخرين روزهای زندگي خويش را ميگذراند. 52 تن از ديپلماتهای آمريکا همچنان در اسارت گروهي معروف به دانشجويان پيرو خط امام بسر مي بردند و دکتر شاهپور بختيار به نام نخست وزير قانوني ايران، در کشور فرانسه (پاريس) دفتری گشوده بود که برای براندازی جمهوری اسلامي فعاليت ميکرد.
شرکت کندگان در اين قيام با اينکه ميدانستند در صورت دستگيری کمترين مجازات آنان مرگ است، همچنان با دل و جان خطر را پزيرفتن و آنچنان غافلگير شدند که نتوانستند تيری به دشمن شليک نمايند. در طول اين دستگيريها تنها زنده ياد ستوان ناصر رکني بود که به هنگام مراجعة پاسداران به خانه اش برای دستگيری او، فرصت يافت به آنان تيراندازی کند و پاسداری بنام محمد اسماعيل قرباني را از پای در آورد.
اعدام ها از روز يکشنبه 29 تير ماه 1359 يعني 11 روز پس از کشف اين قيام با حکم شيخ ريشهری حاکم شرع دادگاههای انقلاب اسلامی ارتش آغاز شد و در اين روز زنده يادان سرتيپ خلبان آيت محققي، سرگرد خلبان فرخ زاد جهانگيری، سروان خلبان محمد ملک و سروان بيژن ايران نژاد ثابت افسر فني نيروی هوائي اعدام شدند. يکي از شرم آورترين اعمال انجام شده در اين رويداد که در نوع خود در تاريخ کم نظير ميباشد، تيرباران جوان 18 ساله شهريار نور است. سرهنگ "امير هوشنگ نور" که در اين قيام شرکت و مقداری سلاح نيز در زيرزمين خانه اش کشف گرديد، برای نجات جان به خارج گريخت. ولي ملايان فرزند 18 سالة او را به گرو زنداني کردند و تهديد نمودند که اگر "امير هوشنگ نور" خود را تسليم آنان نکند، پسرش شهريار را تيرباران خواهند کرد و با انجام اين تهديد خود، يعني کشتن پسر بجای پدر، لکة ننگ بزرگ ديگری از خود در تاريخ برجای گذاشتند.
اين کشتار وحشيانه تا روز دوشنبه 31 شهريور ماه 1359 که زمان حمله ارتش عراق به ايران بود همچنان به شدت ادامه يافت. در طول اين 65 روز، رژيم جمهوری اسلامي 115 نفر از خلبانان، چتربازان، توپچيان و افراد نيروی ويژه ايران را به جرم شرکت در اين کودتا تيرباران کرد و گوئي با تيرباران شاهين های بلند پرواز و توپچيان ايران، صدام حسين عراقي را برای حمله به ايران دعوت ميکنند. کشف اين قيام سبب گرديد که دولت عراق با آسودگي از ناتواني نيروی هوايي ايران به سرزمين ما بتازد و يک جنگ ويرانگر 8 ساله را به ايران و ايرانيان تحميل کند و تهديد آقای جيمي کاتر رئيس جمهور آمريکا را به خميني عملي سازد. و خميني تکرار ميکرد جنگ نعمت است.

سرتیپ خلبان شهید آیت محققی
* به تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۵۹ در یک برنامه تلویزیونی ابوالحسن بنی صدر و سرهنگ جواد فکوری فرمانده نیروی هوایی از کشف یک کودتا نام بردند.
* کودتاچیان قصد بمباران مناطقی مانند بیت رهبری و پادگان های نظامی را داشتند.پس از بمباران هوایی، صدا و سیما، ستاد نیروی زمینی ارتش، ستاد کل ارتش، پادگان حر، پادگان قیصر، پادگان جمشیدیه و زندان اوین باید توسط کماندوهای تیپ ۲۳ نوهد به فرماندهی کورس آذرتاش تسخیر می شدند.
* درباره کشف این کودتا حرف و حدیث های زیادی وجود دارد مدتی کیانوری و حزب توده مدعی لو دادن این ماجرا بودند مدتی مسعود رجوی و مجاهیدن خلق آن را از افتخارات خود می پنداشت و تا این اواخر هم سعید حجاریان کشف کودتای نوژه را از افتخارات خود می دانست ولی حقیقت ماجرا این است که یکی از خلبانان دچار حالت تردید می شود و موضوع را با مادرش در میان می گذارد مادر او نیز او را منع می کند و او را تشویق می کند تا به پیش آیت الله خامنه ای که در آن زمان در سپاه پاسداران بودند بروند. و کودتا لو می رود.
* سرتیپ آیت محققی که فرمانده عملیات هوایی بود افسر بازنشسته و در گذشته فرمانده پایگاه شکاری یک مهرآباد و همچنین دو سال حضور در تیم آکروجت ایران را در پرونده خویش داشتند.
* به نظر می رسد آیت الله شریعتمداری از جریان این کودتا اطلاع داشتند و این موضوع با بیت ایشان در میان گذاشته شده بود.
* سرهنگ مقبل زاده از افسران طرفدار حزب پان ایرانیست به اتهام دخالت در کودتای نوژه اعدام شدند.
دلاوران 18 تير 1359
آنها به جرم ميهن پرستی جان در راه آزادی ايران دادن يادشان جاودانه گرامي باد.
دوشنبه 1386/04/18
یادبود 18 تیر
كاش در سال هفتاد و هشت مثل امروز وبلاگي داشتم كه همان روز اين مطالب را بدون اينكه نگران شناخته شدنم باشم مينوشتم و الان نيازي به فشار آوردن به حافظهام نبود. گرچه پس از گذشت چند سال ممكن است همهء خاطراتم دقيق نباشد و بخشی از آنها دستخوش فراموشي شده باشد ولي درسهايي كه از آن روز گرفتم وكليات ماجرا همين است كه مينويسم شايد اگر آن روز موبايلهاي تصويري مثل امروز موجود بودند، الان هزاران اثر از آن جنايتها در دست بود. باشد اين كه، اين خاطره بزرگداشتي باشد از تمامي كساني كه در اين راه زندگيشان تباه گردید.

كمكم داريم به هيجده تير ميرسيم. روزي كه براي من نقطهء عطفي در زندگيم بود. سال هفتاد و هشت دانشگاه تبريز بوديم. البته روزي كه من ميخواهم از آن حرف بزنم بيست يا بيست و يك تير بود از فجايعي كه در خوابگاه اميرآباد به وقوع پيوسته بود، خونمان حسابي به جوش آمده بود. از حمله به حريم دانشگاه به شدت عصباني بوديم به دعوت انجمن اسلامي در دانشگاه جمع شديم شعارهايمان در ابتدا فقط متوجه نيروي انتظامي بود. دانشجويان در ابتداي صبح در داخل دانشگاه بودند و شعار ميدادند كمكم خيابانهاي منتهي به دانشگاه در حال پرشدن از نيروي انتظامي بود و به تدریج هم بر تعداد دانشجويان افزوده ميگشت. دانشجويان به سمت در اصلي دانشگاه به حركت درآمدند و در خيابان اصلي در روبهروي در اصلي تحصن كردند. نيروي انتظامي هم ديگر تمامي راههاي منتهي به دانشگاه را بسته بود و با دقت حركت دانشجويان را زير نظر داشت. هر از چندگاهي تك و توك موتورسوارهايي عبور ميكردند و برايمان عجيب بود كه اين موتوريهاي لباس شخصي چگونه از بين صفوف نيروي انتظامي عبور ميكنند. كمكم مشاهده كرديم در فاصلهاي دور عدهاي دارند دور هم جمع ميشوند و تعدادشان دارد زياد و زيادتر مي شود. اين جمعيت به سمت دانشگاه حركت كردند و شروع كردند به شعار دادن «حزب فقط حزب علي رهبر فقط سيد علي».
از اين سمت هم دانشجويان شعار هاي معمول خود را مي دادند، اين جمعيت لباس شخصي كه به چماق و سنگ مجهز بودند و چنان سنگ پرتاب ميكردند كه مشخص بود كه كاملن حرفهای و دوره ديده هستند باورش مشكل بود ولي در اين جمع از جوان پانزده ساله تا پيرمرد هفتاد ساله بود كه همه در سنگاندازي بسيار ماهرانه عمل ميكردند. دانشجویان اعم از پسر و دختر هم هركسي چوبي شاخه درختي يا سنگي بدست گرفته بود نه آنها جرات نزديك شدن به دانشجویان را داشتند و نه دانشجویان جرات نزديك شدن به آنها را.
خلاصه جنگ خياباني تمام عيار در گرفته بود و نيروهاي انتظامي هم فقط نظارهگر ماجرا بودند ساعتها ميگذشت و ديگر بعد از ظهر شده بود ولي هيچ كدام از طرفين درگيري ولكن دعوا نبودند. گه گاهي گروهي از لباسشخصيها با گروهي از دانشجويان در گير ميشدند و واي به حال كسي كه از همدستهايهايش جدا ميافتاد و بدست گروه لباس شخصيها ميافتاد. که در آن صورت تا پاي مرگ كتك ميخورد. من تعداد زيادي را ميديدم كه سر يا قسمتي از بدنشان زخمي شده بود و به لطف بچههاي دانشكدهء علوم پزشكي محل زخمش باند پيچي شده بود.
هر از چندگاهي صداي چند گلوله هم بلند ميشد، دانشجوها به توصيهء بعضي از مسئولين دانشگاه و با توجه به اينكه فكر ميكردند هيچ قدرتي جرات شكستن حريم دانشگاه را ندارد به داخل دانشگاه آمده بودند.حتي خود استاندار يا شايد هم فرماندار تبريز هم به جمع دانشجويان آمد و از آنها خواست كه از تجمع دست بكشند ولي دانشجويان حاضر نبودند دست بكشند. كمكم به ساعات پاياني روز نزديك ميشديم كه صداي تيرها بيشتر و بيشتر شد دانشجويان از صدا تيرها نميترسيدند و هيچكسي حتي در خيالش هم نميگنجيد كه ممكن است دانشجويان را در داخل دانشگاه هدف قرار دهند. شكل شعارها ديگر تغيير كرده بود و دانشجويان شعارهاي ضدنظام سر میدادند. دخترها معمولن سنگ پيدا ميكردند و پسرها به سوي لباسشخصيها سنگ پرتاب ميكردند.
همينطور كه مشغول سنگپراني و شعار دادن بوديم، يكي از كنار دستيهايم با تعجب فرياد زد كه اين خدانشناسها دارند مارا هدف ميگيرند و تفنگهايشان را به سمت ما نشانه ميروند. ديگري جوابش داد كه نه بابا تيرهايشان مشقي است. درهمين بحثها بوديم كه در كمال ناباوري ديديم كه دانشجويي را بر سر دستها ميبرند و باز در كمال ناباروي نفر كنار دستيم هم به زمين افتاد و از شكمش خون جاري شد.

اين جا بود كه هرکدام از دانشجويان از ترس جانشان به سمتي فرار ميكردند و ما و جمعي از دانشجويان هم به سمت بيمارستان دانشگاه رفتيم. عدهای كه جلوتر رفته بودند خبر دادند كه همه درهاي خروجي مامور گذاشتهاند و راهي براي خروج از دانشگاه نيست. اينجا بود كه ما وارد ساختمان بيمارستان شديم و با گروهي پنج نفره در يك انباري مخفي شديم، ولي لباسشخصيها ول كن قضيه نبودند و انگار دستور داشتند كه فتنه را با كمال بيرحمي در نطفه خفه كنند.

خوشبختانه يكي از انترنهاي بيمارستان به ما كمك كرد و در انباري را روي ما قفل كرد و هر از چند گاهي به ما سر ميزد و يا دانشجوي ديگري را به آنجا ميآورد و خبرها را به ما مي داد. يكي از دانشجوياني كه به آنجا اورده بودند در قسمتها مختلف بدنش آثار كبودي ضربات چماق ديده ميشد و اين بيچاره نميدانست كه از درد ضربات چماق سر و صورت بنالد يا از پاره پاره شدن اوراق پاياننامهاش. بيچاره ميگفت چند ماه است كه بر روي پاياننامهاش كار كرده بود و امروز براي تحويل دادن به استاد به دانشگاه آمده بود و چون استادش را نديده بود و متظر آمدنش بود و بيخبر از همه جا بر روي يكي از نيمكتهاي دانشگاه نشسته بوده كه بدست اين از خدا بيخبرها افتاده و آنها نیز تا توانسته بودند كتكش زده بودند.
خود انترني كه به ما كمك ميكرد سرش باند پيچي شده بود وقتي از او علت را پرسيديم ميگفت با امبولانس براي كمك به يكي از تيرخوردهها رفته بوديم كه به آمبولانس حمله كردند و فرد زخمي را از آمبولانس و از رو تخت بر روي زمين انداختند و شروع به كتك زدنش كردند و ما هم به جرم كمك به اين اراذل و اوباش (بخوانيد دانشجويان) از اين حاميان راستين اسلام و انقلاب يك ضربه چماق نوش جان كرديم. خلاصه تا پاسي از شب و آرام شدن و خاموش شدن سروصداها، در آن انباري مانديم و بعد به خوابگاه برگشتيم. شنيدهها حاكي از كشته شدن تعدادي دانشجو و زخمي شدن و تيرخوردن تعداد بيشتري بود. گرچه فكر نميكنم كسي كشته شد ولي با چشمان خودم بيش از ده دانشجو تير خورده را ديدم. از طرفي ديگر برادر فرمانده بسيج تبريز كه يك جوان بيست و چند ساله بود در همان ساعات و چند چهارراه پائينتر از دانشگاه به وسيلهء اسلحهء كمري خودش كشته شده بود و مردم هم كه از نآراميها خبردار شده بودند بسيار از خيابانهاي تبریز را به آشوب كشاندند و بسياري از ساختمانهاي دولتي را به آتش كشيدند.
شب در تلویزيون دولتي، آقا! (رهبر مسلمین جهان!) داشت براي جوانان صحبت ميكرد و ميگفت «حتي اگر عكس من را هم پاره كنند، شما عزيزان ساكت باشيد و كاري نكنيد» و جوانان (بخوانيد چماقداران) هاي هاي اشك ميريختند! از برنامههاي صدا و سيما ميشد، ترس و وحشت آنها را از ناآراميها احساس كرد و هر ده دقيقه یکبار، سرود ملي پخش ميشد و ما از اين ترس وحشتي كه بر دل انها انداخته بوديم، احساس غرور ميكرديم. روزهاي بعد بود كه تازه دستگيريها شروع شد و هركسي كه شناسايي شده بود دادگاهي شد و در دادگاه به تكتك افراد عكسشان را نشان داده بودند. البته عدهاي هم آن شب دستگير شده بودند كه دو گروه بودند؛ يك گروه توسط نيروي اتظامي دستگير شده بودند كه فرداي آن روز آزاد شدند وعدهاي ديگر كه توسط لباسشخصيها دستگير شده بودند تا چند روز هيچ اثري از آنها نبود و پس از ده روز كه آزاد شدند تمامي سر و صورتشان از ضربات مشت و لگد تغيير شكل داده بود.
از اين واقعه من چند درس بزرگ گرفتم يكي اينكه اين آقايان به اين سادگي و به اين ارزاني حاضر نيستند از خر مراد پائين بيايند و اگر شده كل اين مملكت را با خود به زير آب ميبرند. بعضيها آنقدر توسط ديگران بزرگ شدهاند كه خودشان هم باور كردهاند و حتي عكسشان را هم مقدس مي دانند!! در شلوغيها و شورشها چنان حرفهاي هستند و در يك ناآرامي، چنان راههاي ارتباطي را قطع ميكنند و حتي اگر لازم باشد با توپ يا هواپيما هم به جان مردم ميافتند. با این حال از قدرت و اتحاد مردم به شدت ميترسند. سردمداران حكومت ولایت، اگر جرات داشته باشند ادعاي پيامبري هم خواهند كرد كه البته خود را نماينده خودخواندهء خدا بر روي زمين نیز ميدانند!

فیلم مستند از دستگیری و ربوده شدن بیژن صباغ دانشجوی دانشگاه مازندران
مراسم ختم زنده یاد اکبر محمدی از دانشجویانی که در زندان به شهادت رسید
مصاحبه با محمدي محمدي، پدر برادران محمدي، در راديو آزادي
مصاحبه تصوير ايران با غلامرضا مهاجرینژاد درباره جانباختن اکبر محمدی
یکشنبه 1386/04/17
ققنوس در اوج
این نوشتهای است از خطرات یک همافر نیروی هوایی شاهنشاهی به نام آقای پرویز رمضانپور که بی کم و کاستی درج میگردد. این نوشتار، پیش از این، در فروم هوافضا تحت عنوان ققنوس در اوج توسط جناب آقای رمضانپور ارسال شده است.
هيچ كشور فروشنده سلاح به خصوص در بخشهاي Hi-Tech مانند هواپيما بدون شرط و شروط و توقعات سياسي به كشور ديگه چيزي نميفروشه و تا موقعي كه خودكفائي كامل نشه (كه براي ما تا صد سال ديگه امكانپذير نيست) اين گرفتاري ادامه داره، كشورهاي اروپائي با اين سوابق فني و توانائيهاي تكنولوژيكي، به خاطر بسياري از مسائل كه بيشتر به يك توافق غيررسمي نظم جهاني مربوط ميشه هم هنوز كاملن آزاد نيستند، به عنوان مثال ايرباس بدون نظر آمريكا نميتونه هواپيما بفروشه، ساب سوئد بدون موافقت آمريكا نميتونه هواپيما بفروشه و . . . مثال زياده، اين به اين معني نيست كه اروپا نميتونه ايرباس رو مستقلن و بدون شركت آمريكا بسازه، خوب موتور آمريكائي رو بر ميداره و موتور MTU روش ميگذاره، ولي اين يك نظم پنهانه كه اين اجازه رو نميده، وبراي كشور ما ساختن يك هواپيماي صد در صد بومي اگر نگويم غيرممكنه ولي در چشم انداز نيست چون احتياج به تكنولوژي داريم كه براي دسترسي به اون سالهاي سال زمان، و صدها ميليارد دلار سرمايهگذاري لازمه (از الكترونيك گرفته تا صنايع ماشينسازي و غيره) منظورم از ماشينسازي اتوموبيل نيست، به هر حال ما با آمريكائيها مشكلات زيادي داشتيم، همينطور كه با روسها داريم (مثال بوشهر) يا با چيني و ساير فروشندگان، ما خودمون هم حاضر نيستيم يك گلوله بدون شرط به كسي بفروشيم، چون گلوله رو هم ميشه باهاش تمرين تير اندازي كرد، هم ميشه خرگوش زد و هم ميشه باهاش آدم كشت كه اينجا يعني كاريرد سياسي كه به ما هم مربوط ميشه، بنابراين شرط و شروط داره، به خصوص اگر خريدار مجبور به خريد باشه.

تیمسار بهمن باقری (از فرماندهان نیروی هوایی شاهنشاهی)
بارها تاكيد كردم كه هر اتفاق و تحولي رو در ظرف زمان خودش بسنجيد و در موردش قضاوت كنيد، كشور ما پنجاه سال پيش جزو كشورهاي بسيار فقير و عقب افتاده بود، تا چند سال قبل از انقلاب، سهم ما از هر بشكه نفت سه دلار بود و در زمان بچگي نسل من، مردم پايتخت كشور آب آشاميدني سالم نداشتند و نيمي از مردم كشور در عمرشان اتوموبيل نديده بودند، حال كاري به اين نداريم كه اكثريت بي
سواد بودند وغيره، ما به شدت از شمال و غرب تهديد ميشديم و براي حقظ كشور به كمك احتياج داشتيم و هيچكس هم مفتي به ما كمك نميكرد، بگذريم كه تضاد شرق و غرب به دادمون رسيد و موقعيت ژئوپولتيك كشور امتيازي بود كه غرب رو وادار به پشتيباني از ما ميكرد، نميخوام بحث رو كش بدم چون طولاني ميشه، به هر حال بيكار هم نشستيم و حتي در آن شرايط هم تلاش براي ساختن، ياد گرفتن و بينياز شدن در حد امكانات زمان به شدت در جريان بود ولي با مشكلات فراوان، فكر ميكنم پنج شش سالي قبل از انقلاب بود ، (تیمسار) باقري فرمانده پايگاه يكم بود، به من ماموريت دادند كه پرسنل شعبه اسلحه هواپيماي اف-5 پايگاه يكم رو آموزش بدم و براي اولين بار يك تيم LSC-Loading Standardization Crew آموزش بدم، پرسنل نگهداري اف-5 در آن زمان از درجهدارهاي قديمي بودند كه به قول ما كارها رو گاراژي ياد گرفته بودند و تلاش ميشد كه پرسنل فني اين هواپيما رو مانند پرسنل هواپيماي اف-4 به روز كرده و سطح تخصصي و ايمني اين هواپيما رو در حد قابل قبول در بياورند، به هر حال بعد از شروع كار و پايان كلاسهاي تئوري، نوبت به كار روي هواپيما رسيد و من ميخواستم روش صحيح بارگيري مهمات روي هواپيما رو شروع كنم.

پس از نصب (Triple Ejection Rack) یا TER و ((Multiple Ejection Rack یا MER به زير هواپيما حال ميبايد يك Tester به هواپيما وصل ميشد تا ايستگاههاي پرتاب مهمات از نظر 28 ولت DC چك ميشد، به اين ترتيب كه ميبايد خلبان مقر مهمات رو انتخاب كرده با فشار هر بار روي دكمه رها كنندهء بمب (bomb button) يكي از مقرهاي بمب عمل ميكرد، و در كمال تعجب متوجه شدم كه اين افراد از بودن چنين دستگاهي اظهار بياطلاعي ميكنند و اصلن چنين چيزي رو نديدهاند، كار تعطيل شد، ابتدا به تداركات پايگاه رجوع كرديم و همينطور جستجو تا لجستيكي هوائي در قصر فيروزه ادامه پيدا كرد و عاقبت مشخص شد كه نيروي هوائي ايران چنين دستگاهي رو نخريده، دستگاه سادهاي بود، يك جعبه، شش عدد لامپ و شش كليد رله و مقداري سيم وكابل و سر كابلي كه به محل اتصال بسته ميشد، خودم دست به كار شدم و دو روزه اين وسيله رو ساختم و كار رو ادامه داده و به هر صورت دورهء آموزشي به پايان رسيد و قرار شد در روز معيني، تيمسار باقري براي تماشاي نتيجهء آموزش در خط پرواز حضور پيدا كنه (قرار بود اين تيم آموزش ديده بعنوان تيم LSC هواپيماي اف-5 به ساير پايگاههاي اين هواپيما رفته و براي هر پايگاه يك تيم LSC آموزش بدهند كه اين تيمها در هر پايگاه بقيه پرسنل رو آموزش بدهند) به هر حال پس از خاتمه كار در حضور تيمسار باقري كه يك سرهنگ آمريكائي كه رئيس مستشاران در پايگاه يكم بود هم همراهش بود، باقري خيلي نتيجه كار رو پسنديد و از من تشكر كرد در اين موقع يكي از افراد اف-5 وسيله ساخته شده رو به تيمسار باقري نشان داد و جريان جستجو و ساختن اين دستگاه رو تعريف كرد، تيمسار اين دستگاه رو كه بسيار باسليقه ساخته شده بود ورانداز كرد و به سرهنگ آمريكائي نشان داد و بيشوخي گفت خدا را شكر كه نخريديم، مسلمن با ما ارزان حساب نميكرديد و بعد مجددن از من تشكر كرد، دستور داد كه در مورد بررسي و ساخت تعداد بيشتر از اين وسيله براي ساير پايگاهها اقدام بشه و بعد از رئيس مستقيم من خواست كه ضمن تشويق من در دستور پايگاه براي تشويق بيشتر پيشنهاد بده، دو روز بعد اتفاق جالبي افتاد نامهء تشويقي پايگاه و نامه مستشاري مبني بر درخواست تنبيه براي من هم زمان رسيد، جالبه نه؟ استدلال مستشاري میتونست از نظر فني درست باشه ولي هدف چيز ديگري بود، مستشاري نوشته بود كه اولن اگر به چنين دستگاهي نياز داره بايد اون رو بخره، دومن دستگاه ساخت من ميتونه بدون محاسبه ساخته شده باشه از جمله مقاومت سيمها، نوع لامپها، نوع رلهها و غيره كه احتمالن نكات ايمني رعايت نشده، خلاصه عاقبت عطاي تشويق رو به لقاي تنبيه بخشيديم، اين يك نمونه از گرفتاريهاي ما بود، از اين خاطرات و مثالها زياد دارم ولي اين باعث نميشد كه دست روي دست بگذاريم، در همون زمان در صنايع نظامي مخفيانه مقدمات كپي ماوريك، سام-7، توپ اورليكن و موشك تاو فراهم ميشد.

رستهء همافری
رسته همافري ماجراي ديگري داشت، اين را بر حسب شنيدهها وخوانده شدهها نميگم، من خودم از همافران دورهء دوم نيروي هوائي بودم، بنابراين آنچه ميخوانيد تمام واقعيته. رستهء همافري نه تنها براي آمريكائيها مشكل ايجاد نكرد بلكه به پيشنهاد آمريكائيها و با كمك آنها درست شد.
پس از ورود نيروي هوائي كشورمون به عصر جت، و پيچيده شدن امور نگهداري هواپيما، ايران براي دريافت هواپيماهاي مدرنتر از آمريكا دچار مشكلات زيادي شد، در آن روزگار دركشور به اندازهء امروز دانشگاه و درسخوانده وجود نداشت (هر چند كيفيت به مراتب بهتر از امروز بود و دانشجوي سال آخر استاد دانشگاه نميشد!)، نيروي هوائي فارغ التحصيلان ابتدائي رو به عنوان درجهدار آجوداني، دژباني، موتوري استخدام ميكرد و دارندگان سيكل يعني كلاس نهم دبيرستان رو به عنوان درجهدار فني، اين پرسنل فني تا هواپيماي اف-86 نيازهاي نيروي هوائي رو بر آورده ميكردند چون خود آمريكائيها هم بودند و تعداد زيادي پاكستاني و فليپيني هم در نيروي هوائي كار ميكردند، با ورود اف-5 به نيروي هوائي ايران مشكلات شروع شد چون به مرور، زبان كاري در نيروي هوائي انگليسي شده بود و اصولن كارهاي فني پيچيدهتر و براي آموختن اون نياز به سواد پايه بيشتري بود، من بارها در بسياري از نوشتهها تاكيد كردهام كه سلاح آمريكائي پرستيژ و شخصيت داره چون آمريكائيها حد اقل در آن روزگار به صرف دوست بودن و متحد بودن سلاح مدرن به كسي نميدادند و ظرفيت و استحقاق كشور خريدار رو به دقت ارزيابي ميكردند، روال از اين قرار بود كه وقتي ايران درخواست خريد مثلن اف-4 رو میكرد، تيمي مركب از كارشناسان McDonnell Douglas، پنتاگون و نيروي هوائي آمريكا به ايران ميآمد و به دقت نحوهء كار وظرفيتهاي نيروي هوائي ايران رو زير ذرهبين قرار ميداد و در بازگشت، گزارش اين تيم تعين كننده بود، به هر حال پس از اينكه ايران به فكر خريد هواپيمائي پرقدرتتر از اف-5 افتاد، تيم بازديدكننده، ظرفيت نيروي هوائي ايران رو براي اين درخواست كافي تشخيص نداد، حال ايران دو راه داشت يا نيروي هوائي رو دربست تحويل آمريكائيها بده (مانند بسياري از كشورهاي ديگه) ويا اينكه فكري براي اين كمبود بكنه، نيروي هوائي راه دوم رو انتخاب كرد، در آن زمان فرمانده نيروي هوائي شادروان تيمسار محمد خاتمي (فرمانده هميشه محبوب نيروي هوائي ايران) بود، براي رفع اين نقيصه نيروي هوائي شروع به استخدام ديپلمهها كرد، اين ديپلمهها پس از يك دورهء دوساله با درجه استوار دومي و با عنوان كمكمهندس شروع بكار ميكردند، تا دو سال اين جريان پيش رفت ولي با توجه به اختلاف طبقاتي شديدي كه در ارتش بود، پس از دو سال ديگر داوطلب پيدا نشد، دليل واضح بود دو دوست كه باهم ديپلم گرفته بودند، باهم در نيروي هوائي استخدام ميشدند، اولي به عنوان افسر آجوداني (اداري) كه پس از يك دورهء يك ساله، ستوان سه ميشد و دومي براي كمك مهندسي كه پس از دو سال درس سخت، استوار دوم ميشد و اين تضاد عجيبي رو هم به وجود ميآورد، استوار دو كمك مهندس سه برابر ستوان سه آجوداني حقوق ميگرفت ولي خوب درجهدار بود.

تیمسار محمد خاتمی که به تاریخ شهریور ۱۳۵۴ طی سانحهء هوایی کشته شد.
به هر حال بعد از دوسال، كمتر ديپلمهاي حاضر ميشد درجهدار بشه، فراموش نكنيد كه در آن دوران براي دانشگاه رفتن يا بايد خيلي پول داشت و يا خوششانس و از نظر درسي ممتاز بود، نه بسيجي در كار بود و نه . . . و ديپلم داشتن خودش امتياز بود، به حال نيروي هوائي به فكر چارهجوئي افتاد و آمدند شترمرغي بنام همافري را پايهگذاري كردند، همافري گرچه از سوئي سر آغاز درخشندگي و جهش ناگهاني كيفيت نيروي هوائي ايران شد ولي از سوئي دردسرهاي زيادي براي ارتش ايجاد كرد و شد نقطهء آسيبپذير ارتش ايران و با استفاده از همين نقطهء ضربهپذير بود كه آقايان انقلابي، ارتش ايران رو متلاشي كردند، وارد بحث سياسي نميشم و ادامه ميدم.

فكر ميكنم در سال 1347 بود كه اولين آكهيهاي استخدامي نيروي هوائي منتشر شد، تيتر اين آگه رو تمام همافران قديمي از بر هستند چون پايه يك جدل پانزده ساله در نيروي هوائي شد، عنوان تيتر از اين قرار بود: آگهي استخدامي افسري همافري در نيروي هوائي شاهنشاهي، دورهء تحصيلي دوسال بود و فارغالتحصيل با درجهء همافر سومي آغاز به كار ميكرد، حقوق و مزاياي زيادي داشت (كه موجب اعتراض افسران فني بود) ولي تمام مسئوليتهاي فني نيروي هوائي به عهدهء همافران بود، اكثرن دورههاي فني رو در آمريكا ميگذراندند، همافران به خاطر اختلاف طبقاتي در ارتش پرستيژ زيادي براي خودشان قائل بودند، واقعن سعي ميكردند شاخص باشند حتي در زندگي خصوصي و چون اكثرن براي مدتي در محيط آمريكائي تربيت شده بودند و در محيط كار نيز از نزديك با آمريكائيها كار ميكردند، سعي ميكردند، شيك، تميز و مدرن زندگي كنند، به عنوان مثال در پايگاه هفتم (شيراز) چند ساختمان ده طبقه براي همافران ساختند و پس از آماده شدن، ما از خانههاي ويلائي كه كوچكتر و قديمي بود به اين ساختمانها منتقل شديم، به زودي اين ساختمانها موجب رشك بقيهء پرسنل شده بود، با پولي كه جمع كرديم راهروهاي تمام اين ساختمانها موكت شد، در سالن بزرگ طبقه همكف، مبل، ميز پينگپنگ و فوتبالدستي براي اوقات فراقت گذاشته شد، اينها رو خودمان خريديم و تمام راهروهاي ساختمان و اطاف از تميزي برق ميزد و در پاركينگ دور ساختمانها تا چشم كار ميكرد اتوموبيل آخرين مدل پارك شده بود (لياقتش را نداشتيم!)، و بايد بگويم انصافن چهرهء نيروي هوائي چه از نظر سازمان فني وچه از نظر محيطزيست دگرگون شد، همافري يك موفقيت بزرگ براي نيروي هوائي بود و باعث شد كه يكي پس از ديگري، پايگاههاي تاكتيكي با هواپيماي اف-4 تاسيس بشود.
خودکفایی در امور فنی F-4
در سال 1976 (1354) امور فني هواپيماهاي اف-4 صد در صد به دست همافران انجام ميشد و در اين سال نيروي هوائي ايران با افتخار اولين پايگاه تاكتيكي اف-4، بدون مستشار خارجي را در بندرعباس راه انداخت و موضوع باور نكردني در مورد بندرعباس اين بود كه در موقع انتخاب پرسنل براي اين پايگاه، از تمام پايگاهها تا حد امكان پرسنل به قول خودشان نخاله و ناآرام را انتخاب ميكردند و پايگاه بندرعباس شده بود پايگاه تبعيديها ولي پس از مدتي كوتاه اين پايگاه از بهترين پايگاههاي نيروي هوائي شد.

همافران در تمام مدت كار تحت آموزش بودند (OJT) يا On-the-Job Training همافر جديد لول فني 1 را داشت و با ادامهء تحصيل در حال كار به ترتيب لول 3 ، 5 ، 7 و در نهايت لول 9 كه بالاترين سطح تخصصي نيروي هوائي بود، به عنوان مثال در رشتهء تخصصي من، ما هفت نفر بوديم كه لول 9 اسلحه و مهمات هوائي رو داشتيم و اسامي تكتك اين دوستان رو به ياد دارم.
در سالهای 77 - 1976 پايگاههاي نيروي هوائي هيچ تفاوتي با پايگاههاي آمريكائي در داخل آمريكا نداشت و من قيافهء بهت زدهء پاكستانيهائي رو كه همراه ميراژهاي پاكستان از فرانسه به پاكستان در پايگاه يكم توقف داشتند فراموش نميكنم كه از اين همه نظم، تميزي و ديسيپلين حيرت ميكردند. من افتخار ميكردم كه عضو كوچكي از اين خانواده پر افتخار هستم و اكنون كه اين سطور را مينويسم نميتونم جلوي اشكم رو بگيرم و به شدت متاثرم.
نيروي هوائي ما نشان داد كه آنهمه تلاش و آنهمه فداكاري و هزينهكردن سرمايهء كشور، به هدر نرفته، پيكر خونين و از هم پاشيدهء آن نيروي هوائي شايسته در جنگ شايستگي خودشو نشون داد و پرسنلي كه از سلولهاي زندان واز زير تيغ جلاد به ميدان جنگ اعزام شده بودند نشان دادند كه آنچه در آن روزها ديده ميشد سراب و رويا نبوده و فرزندان خانوادهء نيروي هوائي، شاگردان ممتاز مكتب ميهندوستي و خدمتگزاران راستين ملت ايران بودند.

نیروی هوایی در اوج
دهه 1970 سالهاي بال كشيدن نيروي هوائي بود، از سوئي به خاطر افزايش درآمد كشور و برنامهريزي درست در نيروي هوائي و از سوي ديگر ساختار سياست بينالمللي و تيزهوشي پادشاه فقید ايران براي بهرهبردن از اين فرصت، و دليل سوم تزريق خون جوان و درس خوانده به نيروي هوائي موجب شد كه اين نيرو بسيار سريعتر از اونچه كه پيشبيني ميشد به درخشندگي برسه، با ورود اولين سري هواپيماهاي F-4D به پایگاه هفتم شیراز، مقدمات گسترش هواپیماهای F-4E فراهم شد و عدهاي از پرسنل استخواندار قديمي (كمك مهندساني كه حال همافر شده بودند) در معيت همافران جوان و تازه فارغالتحصيل شده به شيراز منتقل شدند و با فاصلهء كوتاهي، پايگاه سوم شكاري در همدان (شاهرخي) راهاندازي شد، سرعت پيشرفت، خيرهكننده بود و به گفتهء بسياري از مستشاران، ما بسيار سريعتر از برنامهء پيشبيني شده حركت ميكرديم، به زودي در بخش هواپيماي اف-4 تقريبن از مستشار بينياز شديم و همانطور كه گفتم پايگاه بندرعباس آزمايش بسيار موفقي بود، نبايد ناگفته بگذارم كه مسلمن توسط آمريكائيها كنترل ميشديم و بحث و مشاجره با همكاران آمريكائي دربارهء رفتار دوگانهء آمريكا نسبت به نيروي هوائي ما و نيروي هوائي اسرائيل امري معمول بود، خيلي از ما در آمريكا با همكاران اسرائيلي همكلاس بوديم واز چندوچون كار در نيروي هوائي اسرائيل خبر داشتيم، اسرائيليها در امر تعمير، تغيير و حتي كپيسازي دست بازي داشتند و ما سخت كنترل ميشديم، بحثي نبود كه اونها سالها از ما جلوتر بودند ولي ما هم كور و خنگ نبوديم، فرماندههاي بالا اين رو ميدونستند و از ما حمايت ميكردند، شادروان تیمسار ربيعي وقتي فرمانده پايگاه يكم بود بارها در بريفينگها ميگفت (بچهها كارها رو زودتر ياد بگيريد ما اين ارمنيها رو بيرون كنيم) منظورش از ارمنيها، آمريكائيها بودند و با توجه به اينكه در بريفينگها آمريكائيها هم شركت ميكردند او نميخواست از كلمه آمريكا استفاده بكنه.

زندهیاد تیمسار خلبان امیرحسین ربیعی، که در اسفند ماه 1357،
به جرم وطندوستی، به دست آیت الله خلخالی تیرباران شد
ماجرای درگیری سال 1355 با عراق
در اين مدت ماجراها و آمادهباشهاي جدي هم پيش آمد، يك بار زماني بود كه عراق بسياري از ايرانيزادهها را از اين كشور بيرون كرد و اروندرود رو به روي كشتيهاي ايراني بست، در اين ماجرا، ايران كشتي ابنسينا رو به طرف اروندرود فرستاد، هر زمان اين ماجرا يادم مياد از خوشي احساس عجيبي دارم، به ما در پايگاه يكم آماده باش دادند، وظعيت خط پرواز واقعن ديدني بود، ما فكر ميكرديم جنگ ميشه، اطراف خط پرواز پر از تريليهاي مخصوص حمل مهمات بود، تمام هواپيماها در حال آماده شدن بودند و چهار فروند هواپيماي آلرت كه با سايدوايندر و اسپارو لود شده بودند سر باند بودند APU بهشون وصل و خلبانها در داخل كابين بودند، هنوز شلترها آماده نشده بودند، تمام هواپيماها در حال بارگيري بودند M117 , BLU-1 , LAU-3 براي پايگاههاي عراق و اسپارو و سايدوايندر براي اسكورت كنندهها، (تیمسار) ربيعي با لباس كار خودش تو خط كمك ميكرد، ظهري در كار نبود همه كار ميكردند حتي شيفت شبيها، صبح نرفته بودند و كار ميكردند، ربيعي دستور داد براي همه ساندويچ و نوشابه بياورند توي خط، حرف جالبي رو خودم از ربيعي شنيدم، كمي لحجه كردي داشت، فرمانده نازنين و وطن پرستي بود با خنده ميگفت: زندهباد، بچهها وقت تلافي 1400 سال پيشه و اين حرف سرعت كار بچهها رو دو برابر كرد، عراق اعلام كرده بود كه اروندرود به اين كشور تعلق داره و كشتيهاي ايراني بايد با پرچم عراق و بعد از دادن حق عبور از اروند رود عبور كنه. ايران اين ادعا رو قبول نداشت و ميگفت اين قرارداد تحميلي و غيرقانونيه و برابر قوانين بينالمللي، مرز دو كشور در عميقترين نقطهء رودخانه است. (خط تالوگ)
جزائر سه گانه
ولي اين ظاهر كار بود و اختلاف ايران و اعراب به عمق تاريخ ميرسه و هر بار اعراب توان لازم را پيدا كنند براي ما مشكل به وجود ميآورند، به هر حال عراق اروندرود را بست و ايران يك كشتي بازرگاني به نام ابنسينا رو به سوي اروندرود فرستاد، عكسهاي ابنسينا رو بعدن روزنامهها انداختند در حالي كه تفنگداران دريائي و افراد نيروي مخصوص در همه جاي كشتي سنگر گرفته بودند و كشتي در واقع كشتي جنگي شده بود، ايران اعلام كرد ابنسينا از اروندرود عبور خواهد كرد و تعرض به ابنسينا به مفهوم اعلان جنگ به ايران محسوب خواهد شد، وقتي كشتي به سمت اروندرود ميرفت در پايگاههاي هوائي، خلبانها داخل كابين هواپيماهاي فول لود شده نشسته بودند و ما خودمون رو براي سورتي بعدي آماده ميكرديم، ابنسينا به سلامت گذشت و عراق هيچ غلطي نتونست بكنه و ما يك سر وگردن بيشتر قد كشيديم، يك ماجراي جالب ديگه زماني بود كه ما يك تيم به همراه دو فروند هواپيماي RF-4E براي يك ماموريت چند روزه به بندرعباس رفتيم، نميدانستيم چه خبره، دو هواپيما به ماموريت ميرفتند و باز ميگشتند و بعد از چند روز به تهران بازگشتيم، و چند روز بعد فهميديم براي چه رفته بوديم ، راديو اعلام كرد كه ايران، سه جزيرهء تنب بزرگ، تنبكوچك و ابوموسی را باز پس گرفته، باز قد كشيديم و يك سر وگردن بزرگتر شديم.

شاه فقید ایران، پس از پرواز با هواپیمای RF-4E مورد استقبال ریاست کارخانهء مک دانل داگلاس قرار می گیرد
رشد نيروي هوائي چنان سريع و همهجانبه بود كه گسترش مدريت را نيز ضروري ميكرد و لازم بود از نظر تشكيلات سازماني هم گسترده بشه، قبلن تمام امور فرماندهي، مدیريت، عمليات، لجستيكي و پشتيباني و ساير امور از ستاد فرماندهي نيروي هوائي در تهران برنامهريزي و هدايت ميشد كه اين امر اولن تمام امور را در تهران متمركز ميكرد بلكه موجب تداخل وظائف و بوروكراتي شديد و غيرقابل كنترلي ميشد و در ثاني از نظر ايمني هم خطر ناك بود، تصور كنيد با متمركز كردن تمام امور فرماندهي يك نيرو در يك محوطه در شرايط جنگي و در اثر يك حمله هوائي غافلگير كننده به اين تشكيلات شيرازهء امور از هم ميپاشه و تا چارهاي انديشيده بشه، نيمي از توان و قابليتهاي نيرو از بين خواهد رفت، با توجه به اين مشكلات، نيروي هوائي تجديد سازمان داده شد و البته اين تجديد سازمان چنان دقيق، با برنامه و در آرامش انجام شد كه كوچكترين خللي در امور به وجود نياورد، در سازمان جديد كليه پايگاههاي تاكتيكي هوائي در اختيار ستاد فرماندهي تاكتيكي هوائي قرار گرفت، براي ستاد تاكتيكي ساختماني در كنار درب ورودي پايگاه هفتم شكاري در شيراز ساخته شد و زنده ياد تيمسار اميرحسين ربيعي به فرماندهي تاكتيكي هوائي گمارده شد، عدهاي از پرسنل زبده و شاخص از تخصصهاي مختلف از پايگاههاي مختلف تاكتيكي به اين ستاد منتقل شدند، اين ستاد همانند ستاد نيرو ولي تنها در سطح پايگاههاي تاكتيكي عمل ميكرد، طبقهء همكف ضداطلاعات و چند دفتر ديگه و چاپخانه، طبقهء اول معاونت عمليات كه به جز پرسنل اداري بقيه از خلبانان تاكتيكي بودند (از جمله زندهياد فكوري در اين معاونت خدمت ميكرد)، در طبقهء دوم معاونت لجستيكي كه باز به جز پرسنل آجوداني (اداري)، اكثرن از همافران با تخصصهاي مختلف تشكيل ميشد و در طبقهء بالا فسمت اداري بود.

تیمسار خلبان شهید جواد فکوری
در اين دوران آموزش چنان پيگير و فشرده بود كه با وجود آنهمه هواپيما، نيروي هوائي مجبور شد تعدادي هواپيماي اف-4 از نيروي هوائي و نيروي دريائي آمريكا اجاره كنه، در معاونت لجستيكي هوائي يك تيم تحت عنوان ارزيابي و يكنواختي تشكيل شد كه وظيفهاش تدوين يك سيستم مدیريت نگهداري استاندارد براي همه پايگاههاي شكاري بود (بنده هم افتخار خدمتگذاري در اين تيم را داشتم) وبا مراجعه به كتابهاي مدیريت نگهداري نيروي هوائي آمريكا و تجربههاي بومي، يك دستورالعمل مدیريت نگهداري تهيه و پس از تصويب، چاپ و در اختيار پايگاههاي تاكتيكي قرار گرفت، در اين سيستم مديريت همانطور كه در يكي دو نوشته توضيح دادم سيستم نگهداري چنان استاندارد شده بود كه اگر فردي از پايگاهي به پايگاه ديگر منتقل ميشد لازم نبود بپرسد (خوب، شما براي فلان كار چه كار ميكنيد) چون در گذشته، سيستم حاكم بر نيروي هوائي به قول ما در آن زمان گاراژي بود و كار گاراژي با HI-TECH جور در نميايد.

زنده یاد تیمسار نادر جهانبانی، از بهترین خلبانان ایران و جهان که توسط آیت الله خلخالی
به تاریخ ۲۲ اسفند ۱۳۵۷ تیرباران گردید.
پايگاه چابهار: سكوي پرش ايران
در نيمه دوم دهه 1970 تمام اهتمام كشور در بخش نظامي تكميل مجموعه عظيم نظامي چابهار بود، مسلمن اين بحث پيش خواهد آمد كه كشور نياز به توسعه در همهء بخشها را داشت، چرا به بخش نظامي تا اين حد اولويت داده ميشد، جواب بسيار ساده است، حمله عراق به ايران حقانيت اين اولويت را ثابت كرد، كشور ما بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود و سوابق نشان ميداد كه همسايگان ما هرگاه خود را قوي ببينند فيلشان ياد هندوستان ميكند، در ثاني اوضاع بينالمللي فرصتي گرانبها در اختيار ايران گذاشته بود و نميشد پيشبيني كرد كه اين شرايط تا چه مدت به نفع ما خواهد بود، واقعيتي كه امروز نظام ايران به آن رسيده، (برو قوي شو اگر راحت جهان طلبي / كه در نظام طبيعت ضعيف پامال است.)
مجموعه نظامي چابهار (البته آنچه كه قرار بود بشود) بزرگترين تاسيسات نظامي خاورميانه و يكي از بزرگترين مجموعههاي نظامي آسيا بود، تختهء پرش ايران به اقيانوس هند، چابهار بزرگترين پايگاه هوائي، دريائي و زميني خاورميانه بود، هر سه نيرو براي چابهار برنامههاي مفصلي پيشبيني كرده بودند، نميدانستيم چرا و به چه علت براي اتمام اين پروژه تا اين حد عجله ميشود، هنوز حتا يك باب خانهء سازماني براي پرسنل ساخته نشده بود و تنها تاسيسات عملياتي پايگاه در حال اتمام بود، تصميم گرفته بودند كه براي اسكان موقت پرسنل، به تعداد زيادي خانه موبايل (كاروان) بخرند و اين سطح توقع زياد پرسنل از يك سو و توجه مسئولين به رفاه پرسنل را ميرساند، در هر كشور ديگري بود قاعدتن طور ديگري رفتار ميشد، ما سربازيم و اگر لازم است بايد يكسال در چادر زندگي كنيم، ولي نه پرسنل نيروي هوائي شاهنشاهي در شأنشان نيست در چادر زندگي كنند، مشكل هواي بسيار گرم وشرجي چابهار بود، در بازديدي كه براي بررسي پيشرفت كارهاي ساختماني از پايگاه كرديم از اوضاع آب و هواي منطقه شوكه شديم، تابستان بود و وقتي از هواپيماي سي-130 پياده شديم براي يك لحظه فكر كرديم پشت اگزوز موتور هواپيما ايستادهايم و موتورها روشن هستند، در عرض دو دقيقه پيراهن همه خيس شد و انگار سطلي از آب روي همه ريختهاند، تا چشم كار ميكرد بيابان سفيد رنگ بود، البته با تجربهء پايگاه بوشهر و بندرعباس ميدانستيم كه تا يكي دو سال ديگر چهره پايگاه كلن تغيير خواهد كرد، در سالن بريفينگ، فرمانده پايگاه دلايل كندي پيشرفت كار را توضيح ميداد و صحبتهايش آنقدر جالب بود كه هنوز كلمه به كلمهاش يادم مانده.
فرمانده پايگاه توضيح داد كه براي اجراي پروژههاي ساختماني، از كارگران محلي استفاده ميشود و چارهاي هم نيست، او گفت خيلي از كارگرها سه نوع شناسنامه دارند، ايراني، افغاني و پاكستاني، هر از چند گاهي شب هنگام يكي سر ديگري را براي پولهايش ميبرد و به پاكستان فرار ميكند، شايد دو ماه بعد همين كار را در پاكستان بكند و به افغانستان فرار بكند، ميگفت پس از وقوع چنين اتفاقي كار ما تا مدتي دچار اخلال ميشود وتا دوباره كار را راه مياندازيم سر نفر بعدي را ميبرند!!

یکی از پوسترهای ترسیمی در مورد F-16 های نیروی هوایی ایران
به هرحال اتمام پايگاه چابهار را نديديم و نميدانم كه عاقبت اين طرح عظيم به كجا كشيد. در همين ايام اولين پوسترهاي هواپيماهاي اف-16 ايران به ديوارها زده ميشد، ورود وسائل پشتيباني و بعضي از قطعات يدكي هواپيما در قصرفيروزه در انتظار ثبتشدن و تقسيمبندي شدن بودند، سيستم لجستيكي نيروي هوائي ايران مراحل نهائي Computerized شدن را طي ميكرد، اين سيستم در واقع مادر اينترنت امروز بود و مبتكران اينترنت از چنين شبكهاي الهام گرفتند، به جز آمريكا، تنها چند كشور معدود از چنين سيستم لجستيكي برخوردار بودند، اينور و آنور صحبت انتخاب پرسنل براي اعزام به آمريكا براي اف-16 شنيده ميشد، مانند هميشه عدهاي منتظر آغاز انتخاب پرسنل بودند ولي خوب هركس خربزه ميخورد بايد فكر چابهار را هم ميكرد، بعضي از همكاران آمريكائي كه بيش از ما از برنامههاي آتي باخبر بودند، از هواپيمائي صحبت ميكردند كه جانشين اف-4 هاي ما خواهد شد اين هواپيما هم ساخت McDonnell Douglas خواهد بود (اف-18)، فكر ميكرديم كارخانهاي كه اف-4 نازنين رو ساخته حتمن محصول آيندهاش شاهكار خواهد بود.

زندهیاد انور سادات
در اين دوران نيروي هوائي چه در بخش عملياتي و چه از نظر نگهداري به موفقيتهائي دست پيدا كرد كه به عنوان ركورد ثبت گرديد. در يكي از سالها بود كه رابطهء مصر با اتحاد شوروي رو به تيرگي گذاشت و شادروان سادات به دعوت پادشاه فقيد ايران به ايران سفر كرد، در اين سفر مانور نظامي بزرگي ترتيب داده شد و در پايان مانور كه نيروي هوائي هم شركت داشت هواپيماهاي نيروي هوائي رژه رفتند، در اين رژه نيروي هوائي ايران به ركوردي دست يافت كه افتخار پرسنل فني اين نيرو بود، در اين مانور تمام هواپيماهاي شكاري و ترابري نيروي هوائي رژه رفتند و ما حتي يك هواپيماي تعميري روي زمين نداشتيم.
فكر ميكنم در همون آستانهء سفر شادروان انورسادات بود كه براي انجام ماموريتي به پايگاه يكم رفتم، در حالي كه با يكي از همكاران به منطقه شلترها ميرفتيم در دو طرف يك شلتر دو تا غول سياه رنگ جلومون سبز شدند، دو تا هليكوپتر پرابهت، غولپيكر به رنگ سياه، يكي از اين دو را با اطمينان ميتونم بگم كه AH-64 Apache بود و دومي اگر اشتباه نكنم UH-60 Black Hawk بود، براي ارزيابي آورده بودند ايران و به اين معني بود كه به احتمال زياد هليكوپترهاي آيندهء هوانيروز خواهند بود، هر دو بسيار زيبا بوده و از نوئي برق ميزدند.
به هر حال مرحوم سادات به ايران آمد، ما كه از سياست چيزي نميفهميديم (مانند امروز !) ولي اين سفر آرايش سياسي منطقه را به كلي عوض كرد، رابطهء ايران و مصر سالها بود كه بسيار سرد و غير دوستانه بود، از زمان جمالعبدالناصر به خاطر سياست پانعربيسم ناصر و او اولين كسي بود كه تخم لق خليج عربي رو در دهان اعراب گذاشت، اولن بعد از اين سفر روابط ايران و مصر بسيار دوستانه شد و ثانين مصر با يك گردش 180 درجهاي از روسها كه تا اون موقع بزرگترين تامينكنندهء اسلحهء مصر بودند بريده و به آمريكا نزديك شد، دوستان ميتوانند سوابق اين تحول سياسي كه نشاندهندهء برد ديپلماسي ايران در آن دوران بود را مطالعه كنند، به هر حال يكي از برنامههاي اين سفر حضور در يك مانور بزرگ نظامي و در پايان آن رژه به ياد ماندني نيروي هوائي بود كه قبلن نوشتم، تا آنجا كه به خاطر دارم در اين رژه يكي دو تا ركورد كه به نام نيروي هوائي ايران ثبت شده نيز كسب گرديد، يكی از اين ركوردها اگر درست به يادم مانده باشه در ارتباط با سوختگيري هوائي بود، در آن روزگار معدود كشورهائي بودند كه چنين قابليتي رو داشتند و يكی از عواملي كه سوختگيري در هواي نيروي هوائي ايران را جذابتر ميكرد استفاده از بوئینگ 747 به عنوان تانكر، سوختگيري چند نوع هواپيما در يك زمان از يك تانكر و سوختگيري تانكر از تانكر ديگر بود، خيلي جستجو كردم كه اين ركوردها را پيدا كنم و براي دوستان بنويسم ولي متاسفانه تا به حال به نتيجه نرسيدم، يكي از اين ركوردها سقف پرواز هليكوپتر بل-204 مونتاژ ايران بنام اصفهانبل بود كه در آن روزگار بلندترين سقف پرواز هليكوپتر در جهان محسوب میشد.

در نيروي هوایي آموزش لحظهاي قطع نميشد، اين آموزش در همهء سطوح بود، پرسنل پروازي و پرسنل فني، طوري برنامهريزي شده بود كه ترفيع و حقوق نسبت مستقيم باسواد و قابليتهاي پرسنل داشت و نتيجهء اين سياست را در جنگ هشت ساله به وضوح ديديم، به تائيد تمام كارشناسان و ناظرين نظامي جهان، بزرگترين برتري نيروي هوائي ايران بر عراق را آموزش بسيار خوب نيروي هوائي ايران تشخيص دادند، تام كوپر در يكي از كتابهاش به اين مسئله اشاره كرده و مينويسه كه بعد از انقلاب در ايران بسياري در داخل و خارج ايران تبليغ ميكردند كه آمريكا شير بي يال وكوپال به ايران فروخته و نيروي هوائي ايران پس از خروج مستشاران آمريكائي كلن فلج شده و پس از شروع جنگ مشخص شد كه اولن هواپيماهاي نيروي هوائي ايران به جز يك سري لوازم ارتباطي محرمانه نيروي هوائي و دريائي آمريكا، هيچ تفاوتي با هواپيماهاي موجود در خود آمريكا ندارند و در ثاني پرسنل نيروي هوائي ايران از سطح تخصصي بسيار بالائي برخوردار بودند، در پايگاههاي تاكتيكي شب و روز لحظهاي صداي غرش موتور هواپيما قطع نميشد و خلبانان اين نيرو هر ماه تعداد ساعات بسيار بالائي را پرواز اجباري داشتند، پرسنل فني ترفيع درجه و بالا رفتن حقوقشان به سطح دانش تخصصيشان بستگي داشت، سطح تخصصي يا به قول ما در آن زمان لول فني از يك شروع ميشد و پرسنل در تمام طول خدمت در حال آموزش بودند و لولهاي فني به ترتيب 3 ، 5 ، 7 و در نهايت تا 9 ادامه پيدا ميكرد، كسي كه لول فني در خور درجهء بالاتر را نداشت ترفيع نميگرفت.

پرسنل فني تا لول 7 وظائف اجرائي داشتند و با اخذ لول 9 وارد عرصه مديريت و سرپرستي ميشدند. در اواسط دههء 1970 هواپيماهاي F-5 E/F جايگزين هواپيماهاي F-5 A/B شدند و تعدادي از هواپيماهاي F-5 A/B در اختيار نيروي هوائي اردن قرارگرفت و به درخواست نيروي هوائي اردن، چند نفري از اعضاي ارزيابي و يكنواختي به سرپرستي سرهنگ صفري براي سر و سامان دادن سيستم نگهداري نيروي هوائي اردن به اين كشور اعزام شدند. (تيمسار صفري از افسران شايسته نگهداري نيروي هوائي ايران بودند، ايشان پس از انقلاب به آمريكا رفتند و براي امرار معاش تا سن بازنشستگي تاكسي ميراندند، يادشان گرامي باد)

ورود F-14 Tomcat به مهرآباد
ژانويه 1976، آخرين روزهائي بود كه افتخار خدمتگذاري در پايگاه يكم رو داشتم، تصور ميكنم يك روز جمعه بود يا يك روز تعطيل بود، يايگاه كاملن آرام بود، در روزهاي وسط هفته، پايگاه در جنب و جوش بود و صداي غرش موتور هواپيما لحظهاي قطع نميشد. به هر حال روز آرامي بود يكي از دوستان خبر داد كه اولين چهار فروند هواپيماهاي اف-14 ايران تا دقايقي ديگر به زمين مينشينند. با چند نفر ديگر از دوستان خودمان را به لب باند رسانديم، شمال خط پرواز نزديك به باند 29 چپ، خاكريز تپه مانندي بود، بالاي خاكريز رفتيم و همانجا رو به باند نشستيم، فاصلهء اين مكان تا ابتداي باند زياد نبود و تقريبن جایي بود كه چرخ هواپيماهاي در حال فرود باند را لمس ميكردند، غير از ما تعداد زيادي از پرسنل بخشهاي مختلف خودشان را كنار باند رسانيده بودند، پس از لحظاتي هواپيماها را از دور ديديم، از فرم پرواز گروهي و اينكه چراغ روشن چرخهاي جلو را نميديدم مشخص بود كه قصد نشستن را ندارند ، در ارتفاع پائين با بالهاي بسته از جلوي ما درست بالاي باند 29 چپ گذشتند و بعد تك تك براي نشستن به چپ گردش كردند، بدون اغراق هواپيمائي به اين زيبائي نديده بودم، با بالهاي بسته، شاهيني در حال حمله به طعمه را تداعي ميكنه، هواپيماها پس از فرود و پيمودن مسير تاكسي وارد خط پرواز شدند و در سمت راست بخش شمالي خط پرواز نزديك به شلترهاي آلرت متوقف شدند، موتورها خاموش شد و كاناپيها باز شدند، بچههاي خط پرواز براي خلبانها نردهبان گذاشتند، نكتهاي كه براي عدهاي موضوع شوخي و خنده شده بود، كيسهء نيمه پرادرار در دست بعضي از خلبانها بود، پس از خوشآمد گوئي و دور شدن خلبانها از هواپيماها بلافاصله كار تعويض علائم آغاز شد و پس از نيم ساعت، پرچم زيباي كشورمون و علامت IIAF زينتبخش هواپيماها شد و ما ساعتي رو به ورانداز كردن هواپيماها گذرانديم. بامداد روز بعد اين چهار فروند هواپيماها توسط خلبانهاي مشتاق و منتظر كشورمون پايگاه يكم را به مقصد پايگاه هوائي خاتمي ترك كردند و پايگاه پرافتخار هشتم شكاري متولد شد.
زماني كه سر و صداي انقلاب بلند شد، ميشه گفت نيروي هوائي در اوج خودش بود، در پائيز ما مسابقات Loading رو بين پايگاههاي تاكتيكي برگزار كرديم، من مسئول برگزاري اين مسابقات و سرپرست فني تيم داوران بودم، طبق برنامهء تدوين و ابلاغ شده، ماموريت دورهاي رو آغاز كرديم ، روال كار به اين ترتيب بود كه در هر پايگاه ابتدا شعبات اسلحه و مهمات و موشك پايگاه بازرسي ميشد، اين بازرسي شامل مدیريت، آموزش و ايمني ميشد و فرداي آن روز چهار تيم معرفي شدهء پايگاه براي شركت در مسابقه از نظر تئوري مورد ارزيابي قرار ميگرفتند و روز بعد مسابقات لودينگ در اين پايگاه شروع ميشد، نحوه امتيازدهي براي اين مسابقات بسيار دقيق بود، مسابقه از شروع Assembly مهمات و موشك در شعبات مربوطه شروع ميشد و داوران مراحل كار رو زير نظر ميگرفتند، ماهها قبل چهار نوع Configuration براي چهار فروند هواپيما به اطلاع پايگاهها رسيده بود و شعبات مهمات و موشك با توجه به Configuration هاي تعين شده مهمات و موشك را آماده و بار تريلرهاي مخصوص ميكردند، حتي نحوهء Convoy مهمات و موشك به خط پرواز زير ذرهبين قرار ميگرفت، چهار هواپيماي تعين شده براي لودينگ آماده در قسمتي از خط پرواز قرار ميگرفتند و پس از ورود مهمات، تيمهاي لودينگ كار رو شروع ميكردند، مهمترين نكته در لودينگ مهمات، ايمني است. مثالي ميزنم؛ در يكي از پايگاههاي نيروي هوائي آمريكا در ويتنام، متخصص اسلحه بدون چك كردن، يك فيوز مسلح رو به يك بمب M117 نصب كرد و در اثر ضربهاي تصادفي اين بمب عمل كرد، من فيلم اين حادثه را ديدم، در پايان فيلم تپهاي از اعضاي بدن دهها نفر و خط پروازي ويرانه و مملو از قطعات هواپيماهاي منفجر شده براي همهء بينندگان اين فيلم يك شوك بود، با توجه به اين مثال متوجه شديد كه ايمني حرف اول و حرف آخر در تمام نيروهاي هوایي جهان است. به هر حال تمام مراحل لودينگ به دقت زير نظر گرفته ميشد، امتيازها براي رعايت ايمني در درجه اول، سرعت عمل و در پايان بيعيب بودن لودينگ از نظر فني داده ميشد، حتي جعبهء ابزار تيمها و به روز بودن چكليستها بازرسي ميشد، زبان گفتگو در طول كار زبان انگليسي بود، چون چكليستها و كتب فني به انگليسي بود، آزمايش تئوري هم به انگليسي بود، چون زبان فني در نيروي هوائي زبان انگليسي بود.
پس از پايان لودينگ عصر آن روز تيم داوران جلسه داشتيم و اشكالات بررسي و نمره داده ميشد، صبح روز بعد در سالن بريفينگ پايگاه، گزارش روند مسابقه و اشكالات در حضور فرمانده پايگاه قرائت ميشد، البته صحبتي از امتيازات نميشد چون هنوز نتيجهء مسابقات روشن نبود، پس از بريفينگ، خداحافظي و معمولن بعد از ظهر، هواپيماي ما به طرف پايگاه بعدي پرواز ميكرد.
اين مسابقات از چنان اهميتي برخوردار بود كه حتي ترفيع فرمانده پايگاه در گرو آن بود، برنامههاي زيادي براي آينده داشتيم، تصميم داشتيم سطح آموزش در پايگاهها را به جائي برسانيم كه اين مسابقات بدون اطلاع قبلي و به طور سرزده انجام گيرد، در اين روش تيمها براي لودينگ را در هر پايگاه خودمان انتخاب ميكرديم، افسوس كه اجل !!!! مهلتمان نداد.
بودجهاي در اختيار ما بود كه هر سال لوح ياد بود پيروزي به پايگاه و جوايزي براي اعضاي تيمهاي پايگاه برنده خريداري و اهداء ميشد. مثلن يكي دو سالي براي پرسنل ساعت امگا خريديم، برروي لوح يادبود، اسامي تيمهاي لودينگ نوشته ميشد، اين لوح يك صفحهء برنجي (طلائي) بود كه به روي زمينهء چوبي بسيار زيبائي به فرم سپر سربازان پارسي جلوه اي بسيار زيبا داشت. در آن سال نميدانستيم كه آخرين مسابقات لودينگ نيروي هوائي كشورمان را برگزار ميكنيم، مسابقه يك ماه تا چهل روز طول ميكشيد و در نيمههاي اين دوره مسابقات بود كه پايان، آغاز شد!

آخرین تیم گروه آکروجت تاج طلایی
آغاز پایان
اواخر ماموريت دوره اي ما بود، به عقل جن هم نميرسيد كه اين آخرين ماموريت و در واقع آخرين مسابقات ساليانهء لودينگ نيروي هوائي باشه، آنهمه طرح، آنهمه برنامهريزي و آنهمه اميد به روزهاي بهتر، هيچكس به فكرش نميرسيد كه به جاي تعمير سقف خانهای كه چكه ميكرد، با كلنگ به جان پي خانه بيفتيم، شكي نيست كه در كنار آنهمه تلاش و آنهمه اميد و خوشبيني، اشكال هم كم نبود و شايد بزرگترين اشكال درست مانند امروز خود مردم و فرهنگ اجتماعي ما بود، همه ما سر تا پا عيب و اشكال بوديم و هركس عيب را در ديگري ميجست. امروز كه ما يعني جوانان پرشور آن روزها سني ازمان گذشته و بسياري از ما از بركت آوارگي نيمي از دنيا را درنورديدهايم با ديدي كاملن متفاوت به آنچه كه آنروزها عيب و اشكالشان ميدانستيم نگاه ميكنيم.
درست يادم نيست، پايگاه تبريز بود و يا شاهرخي، تنها يك پايگاه باقي مانده بود و اكثر ما دلمان براي خانواده تنگ شده بود، همه جوان بودند و بچههاي كوچك داشتند، آنروزها امكانات ارتباطي به گستردگي امروز نبود، تنها تعداد كمي از خانههاي سازماني تلفن داشتند و اكثرن در تمام طول ماموريت از خانواده بيخبر بوديم واين خود به ميزان دلتنگي ميافزود، با دوستان تيم و چند نفر از همكاران پايگاه در سالن باشگاه شام ميخورديم، كسي به تلويزيوني كه روشن بود توجهي نميكرد، باشگاهها در داخل پايگاه به اصطلاح محل پاتوق دوستان بود و اين موقع شب خلوت نبود، براي يك لحظه صداي هياهوي معمول ضعيفتر شد و ضعيفتر و بعد سكوت، همه به طرف تلويزيون خيره شدند، شاه فقيد صحبت ميكرد، ميدانستيم كشور حالت عادي ندارد و اينجا و آنجا اعتصاب و تظاهرات است ولي از عمق و گستردگي ناآراميها كمتر اطلاع داشتيم، «صداي انقلاب شما را شنيدم» !! يعني چه؟ و بلافاصله بعد از پايان سخنراني در سر هر ميز عدهاي بحث ميكردند، مسنترها كه از گذشتهها تجربهاي داشتند به جوانترها نصيحت ميكردند، اما كدام جواني است كه براي تجربهء مسنترها تره خورد كند؟
به هر حال پس از برگزاري مسابقه در آخرين پايگاه به شيراز برگشتيم، زمان به سرعت برق و باد گذشت و اوضاع كشور كلن به هم ريخت، اين ماجرائي كه مينويسم يكي از عجيبترين ماجراهاي روزهاي انقلاب است كه به طور باورنكردني فراموش شده و من تاكنون هيچ كجا مطلبي در اين مورد نشنيده و نخواندهام در حالي كه از اهميت زيادي برخوردار است. يك روز از درگيري مسلحانهء گارد و پرسنل مركز آموزشهاي هوائي در دوشان تپه گذشته بود، ما به كار مشغول بوديم، شايد نيمي از پرسنل نيامده بودند، ساعتي از ظهر گذشته بود كه يكي از درجهداران جوان سراسيمه وارد اطاق ما شد و با حالتي بسيار پريشان گفت افراد هوابرد شيراز با تانكهاي اسكورپيون به طرف پايگاه هوائي حركت كردهاند و قسم خوردهاند كه پايگاه را صاف كنند، تصور كنيد در آن شرائط بحراني اين خبر بر روي پرسنلي كه زن و فرزندشان در خانههاي سازماني داخل پايگاه زندگي ميكنند چه اثري ميگذارد، اين شخص اضافه كرد، همكاران شكاري و ترابري كار را رها كردهاند و همگي به طرف اسلحهخانه روانند تا مسلح بشوند، ده دقيقه طول نكشيد كه ستاد تاكتيكي خالي شد، ستاد تاكتيكي درست در كنار درب اصلي پايگاه هفتم و جنب بولوار فرودگاه شيراز قرار داشت، اگر دوستان در گوگل ارث نگاه كنند در كنار درب ورودي پايگاه از طرف بيرون سمت راست دو ساختمان ميبينند كه ساختمان بزرگتر ستاد و ساختمان كوچكتر دفتر فرمانده تاكتيكي هوائي و سالنهاي مربوطه بود. اسلحهخانهء پايگاه (اسلخهخانه سلاحهاي انفرادي براي نگهباني و دژبان) در محوطهء قرارگاه در وسط پايگاه قرار داشت ، قرارگاه جایي است كه آسايشگاه و محل استقرار چند گروهان سرباز مسئول نگهباني از پايگاه در آن قرار دارد.
با دوستان به سمت قرارگاه روان شديم، محوطه قرارگاه را يك فنس سيم خاردار از بقيه پايگاه جدا ميكرد، وقتي به كنار فنس رسيديم آنقدر ازدهام بود كه به جلو نرسيديم، درست موقع تعويض پاسدار بود، دوگروهان سرباز تفنگ بدست روبهروي هم صف كشيده بودند و با حالتي مسخ شده به جمعيت نگاه ميكردند، دوستم سرگرد عبداله -ر در حالي كه پيشانيش از سنگي كه به طرفش انداخته بودند شكسته و خونين بود، مات زده و بدون هيچ عكسالعملي بين دو صف سربازها ايستاده بود (سرگرد عبداله - ر در همين شهري كه من زندگي ميكنم اقامت داره و گاه با بازگو كردن اين ماجرا سر به سرش ميگذارم)، براي يك لحظه فنس از فشار جمعيت خوابيد و در ده دقيقه جلوي چشم سربازان مسلحي كه وظيفه نگهباني داشتند اسلحه خانه غارت شد و تمام سربازها هم خلع سلاح شدند، در اين لحظه اتفاقي افتاد كه ما بعدن از اهميتش باخبر شديم، دوتا پيكان وانت از جعبههاي حاوي تفنگهاي ژ-3 پر شد و با سرعت از محوطه خارج شد، فقط تعداد كمي از پرسنل به تفنگ رسيدند ولي نيم ساعت طول نكشيد كه پايگاه به دژ جنگي مبدل شد، بچههاي مهمات جعبههاي اكبند فشنگ ژ-3 را بار وانتها كردند و آنقدر جعبهء فشنگ در اينجا و انجا روي هم قرار گرفت كه براي يك لشگر كافي بود، بچههاي پدافند توپهاي 23 ميليمتري رو در خيابان اصلي پايگاه كه به درب اصلي پايگاه ختم ميشد مستقر كردند و عدهاي هم براي اينكه فاصله دورتري رو ببينند به پشتبام ساختمانهاي ده طبقه رفته بودند، همه چيز براي جنگ آماده شده بود ولي از دشمن خيالي خبري نبود، بعدها شنيديم كه پرسنل هوابرد شيراز هم درست وضعيت ما رو داشتند، به اونها هم گفته بودند نيروي هوائي (پايگاه هفتم) تصميم گرفته پادگان و محوطهء خانههاي سازماني اونها رو بمباران كنه! و اونها هم با ترس و نگراني منتظر ما بودند، دو تا پيكان اسلحههاي پايگاه كه از محوطه خارج شده بودند به شهر برده شدند و بين گروهي كه با شهرباني شيراز درگير شده بودند پخش شد و از قرار تمام اين برنامه ها اولن براي غارت اسلخهخانه و آوردن سلاح به شهر بود و ثانين به منظور ميخكوب كردن پرسنل پايگاه هفتم و هوابرد شيراز بود.
تا شش ماه پس از پيروزي انقلاب و باتمام تلاشي كه شد حتي نيمي از سلاحهاي غارت شده هم به پايگاه بر نگشت، پس از گذشت مدت كوتاهي ستاد تاكتيكي منحل و پرسنلش بين پايگاهها تقسيم شد ولي اكثر پرسنل به پايگاه هفتم منتقل شدند، از اتفاقات جالبي كه در اين مدت ميافتاد بايد به بازي موش وگربهء هواپيماهاي ما و هواپيماهاي ناو هواپيمابر آمريكا در خليج فارس اشاره كنم، آمريكائيها از شمارههاي هواپيماهاي ما ميدونستند كه چه هواپيمائي به چه پايگاهي تعلق داره، گاه و بيگاه هواپيماهاي گشتي ما رو تا روي باند پايگاه هفتم اسكورت ميكردند، يا مثلن روي هوا به هواپيماي ما نزديك ميشدند و ميگفتند رفيق تو مال پايگاه هشتمي، اصفهان كجا و اينجا كجا! خيلي از خانه دور شدي و بعد هواپيما رو تا پايگاه هشتم اسكورت ميكردند، وضع بلبشوئي بود، هيچكس به فرداي خودش اعتماد نداشت، دور افتاده بود دست يك مشت فرصتطلب عقدهاي كه ريشي گذاشته بودند و هر روز با ليستي از پرسنلي كه بايد اخراج ميشدند ظاهر ميشدند، هيچكس به اين فكر نميكرد كه براي آموزش اين پرسنل چه هزينهاي پرداخت شده و چه مدت طول كشيده، هيچكس به اين نميانديشيد كه چه بلائي داره به سر ارتش و نيروي هوائي كه اين همه برايش زحمت كشيده شده مياد، سلسله مراتب و ديسيپليني وجود نداشت، يك گروهبان باكمي ريش با فرمانده پايگاه مانند نوكر پدرش برخورد ميكرد، بازار شايعه داغ بود و هرچه ميشنيديم خبر بد بود، دولت تصميم داره اف-14 ها رو به آمريكا پس بده، ارتش كوچك ميشه و بسياري از پرسنل باز خريد و بازنشسته ميشن، در سخنرانيها به رژيم قبلي بد و بيراه ميگفتند كه اينهمه بيتالمال رو براي خريد هواپيما و سلاح هدر داده و ما رو ژاندارم خليج فارس كرده، اصلن ما ارتش لازم نداريم! گروهاي چپ و مجاهدين كلن خواستار انحلال ارتش و تشكيل ارتش خلقي بودند، نه انگار كه براي سازماندهي چنين ارتشي چند نسل كار و صدها ميليارد دلار هزينه شده، سربازي دو سال زياده و بايد يكسال باشه و بعضيها حتي به يكسال هم راضي نبودند و ميگفتند 9 ماه كافيه، زمان، زمان تصفيهحساب شده بود، هر رئيس بيچارهاي كه مثلن روزي با مرخصي بيموقع كسي مخالفت كرده بود (اخراج بايد گردد!)، هر روز يك نفر ليستي در دستش بود و ادعا ميكرد كه اين اسامي ضداطلاعاتي هستند و (اخراج بايد گردد)، هر روز عدهاي بازخريد و يا بازنشسته ميشدند و اكثرن هم بهترين و كاراترين افراد، كشور درحال انتحار ملي بود، در اين گيرودار من و چند تن از دوستان به پايگاه هفتم منتقل شديم، ولي درست يك روز قبل از تاريخ معرفي به پايگاه، يكي از دوستان تلفني اطلاع داد كه تيم ارزيابي و يكنواختي در ستاد نيرو در تهران به كار خودش ادامه ميده، دستور و ابلاغي در كار نبود و آن دوست از من سوال كرد كه آيا مايل هستم در ستاد نيرو به كارم ادامه بدهم يانه، با كمال ميل قبول كردم و تيم ما در تهران كار خودش را آغاز كرد.
در تهران رئيس مستقيم ما سرهنگ عليپور شده بود، سرهنگ عليپور از افسران بسيار شايسته نگهداري نيروي هوائي بود و او هم مانند ما از تاكتيكي به تهران منتقل شده و رئيس ماتريل شده بود، يك روز يكي از بچههاي تيم كه براي كاري به دفتر سرهنگ عليپور رفته بود با قيافهاي درهم برگشت و خبر داد كه سرهنگ عليپور را هم بازنشسته كردند، ماجراي بازنشست كردن سرهنگ عليپور از اين قرار بود كه به او اطلاع ميدهند كه تاريخ مصرف تمام كارتريجهاي صندليهاي هواپيماهاي اف-5 تمام شده و در انبارهاي لجستيكي هم كارتريجي وجود نداره، سرهنگ عليپور هم برابر روش و مقرراتي كه هنوز لازمالاجرا بود دستور داد كه تمام هواپيماهاي اف-5 تا اطلاع ثانوي گراند بشوند، جريان را به چمران كه وزير دفاع شده بود اطلاع ميدهند، چمران به عليپور تلفن ميزنه و جريان را ميپرسه،عليپور ماجرا را تعريف ميكنه و تاكيد ميكنه كه برابر مقررات و دستورالعملهاي فني اين دستور رو داده، چمران دستور ميده كه اين دستور لغو بشه و ميگه اين دستورالعملها تحميلي از سوي آمريكاست!!! ، عليپور ميگه لطفن دستور بفرمائيد اين دستور كتبن ابلاغ بشود چون من چنين مسئوليتي را قبول نميكنم، اگر فردا دو تا اف-5 افتاد و خلبانها كشته بشوند من مسئولم، چمران هم جواب ميده، حالا كه شما مسئوليت اين كار رو قبول نميكنيد تشريف ببريد منزل، حكم بازنشستگي شما همين امروز فرستاده خواهد شد، اين ماجرا دقيقن به همين صورتي كه نوشتم اتفاق افتاد و به اين ترتيب يكي ديگر از مهرههاي ارزندهء نيروي هوائي خانه نشين شد، در همين روزها به من اطلاع دادند كه يك فروند هواپيماي آلرت اف-4 پايگاه بندرعباس سقوط كرده و اسم من رو براي تيم بررسي سانحه دادند و فردا صبح بايد با اين تيم به بندرعباس بروم. فرداي آن روز با تيم به بندرعباس رفتيم و بعد از ظهر با دو فروند هليكوپتر جستجو رو آغاز كرديم، تا غروب در خيلي از دهات منطقه فرود آمديم و از مردم محلي سوال كرديم، ولي چون سقوط در نيمهشب اتفاق افتاده بود كسي چيزي نديده بود، فرداي آنروز جستجو را ادامه داديم، كمكم محدودهء سقوط را پيدا كرديم چون در يكي دو تا دهات اهالي محلي صداي انفجار وحشتناكي را شنيده بودند، ظهر آنروز در يكي از ايستگاههاي شركت نفت فرود آمديم و كاركنان ايستگاه با مهرباني و لطف زيادي ناهار ما را ميهمان كردند و بعد از ناهار به جستجو ادامه داديم و ساعتي بعد از ارتفاع بالا در نقطهاي تقريبن كوهستاني از برق زدن هزاران قطعه كوچك فلزي در زير نور آفتاب، محل سقوط را پيدا كرديم، هليكوپترها ارتفاع را كم كردند و دوري در منطقه زديم، قطعات هواپيما در سطح بسيار وسيعي پخش شده بود و كوچك بودن قطعات پخش شده و وسعت و گستردگي پخش شدن قطعات حاكي از انفجار بسيار شديد هواپيما بود، به هر حال فرود آمديم و جستجو را آغاز كرديم، چيزي براي جستجو نمانده بود، بزرگترين قطعهاي كه پيدا كرديم يك كيلوگرم وزن نداشت، از خلبانها، دو تكهء كوچك از جيسوت كه كمي گوشت سوخته با آن چسبيده بود پيدا كرديم و چيز عجيبي كه پيدا كرديم يك تكه مثلثي شكل از پارچهء سفيدي بود كه از كش پهن بالاي آن مشخص بود كه تكهاي از شورت يكي از خلبانهاست و عجيب اين بود كه اين تكه پارچهء سفيد كاملن تميز بود وحتي يك قطره خون هم روي آن ديده نميشد.
در دامنهء كوه نه زياد بلندي كه مشرف به منطقه پخش شدن قطعات بود مقدار زيادي خاك و سنگ ريزش كرده بود و ميشد حدس زد كه اگر چيزي از هواپيما باقي مانده باشه در دل كوه دفن شده، از سرهم كردن پازل ماجرا كمي روشن شده بود، هواپيما در ارتفاع بالاي 30 هزار پا در حال پرواز بود، خلبان اطلاع ميده كه Cabin Pressure نداره، عمليات دستور ميده كه به 16000 پائي بياد و از قرار خلبان در اين شرايط كه شايد هم گيج بوده به جاي 16000 پائي تا 1600 پا پائين مياد و با توجه به شرائط جغرافيائي منطقه كه همه جا مسطحه و شب بودن، متوجه اين خطا نميشه و شايد هم فرصت نميكنه كه متوجه اين اشتباه بشه و با همان سرعت به دامنهء اين كوه ميزنه، شدت انفجار هم طبيعي بود، اولن هواپيما هنوز مقدار زيادي بنزين داشت و ثانين هواپيماي آلرت و مجهز به 4 تا اسپارو، چهار تا سايدوايندر و 640 تير فشنگ HEI بوده ، به هر صورت ما كار بيشتري نميتوانستيم انجام بديم، محل علامتگذاري شده و مشخصات جغرافيائياش ثبت شد و به بندرعباس و سپس به تهران بازگشتيم، آنچه كه از اين پس تا روز خروج من از ميهنم گذشت چيزي به جز دلگيري و سرخوردگي نبود، پس از مدتي مجبور به ترك ميهن عزيزم شدم در حالي كه قلبم را در خانه پدري به امانت گذاشتم.
آفتابت
كه فروغ رخ زرتشت در آن گل كرده است ،
آسمانت
كه زخمخانه حافظ، قدحي آورده است،
كوهسارت
كه بر آن همت فردوسي، پر گسترده است،
بوستانت
كز نسيم نفس سعدي، جان پرورده است،
همزبانان من اند
مردم خوب تو، اين دل به تو پرداختگان،
سر و جان باختگان، غير تو نشناختگان،
پيش شمشير بلا،
قد برافراختگان، سينه سپر ساختگان،
مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست،
به دماوند تو سوگند، كه گر بگشايند،
بندم از بند، ببينند كه آواز از توست،
همه اجزايم با مهر تو آميخته است،
همه ذراتم با خاك تو آميخته باد،
خون پاكم، كه در آن عشق تو ميجوشد و بس،
تا تو آزاد بماني، به زمين ريخته باد.
پايان
چهارشنبه 1386/04/13
نيروي هوايي: تعيين كنندهء سرنوشت جنگهاي نوين
نيروي هوايي، تعيين كنندهء سرنوشت نهايي جنگها
استفاده گسترده از نيروي هوايي در جنگها چيزي كمسابقه و يا عجيب نيست، براي مثال نقش نيروي هوايي آلمان در نبرد مسكو به سال 1941 كه منجر به نابودي بيش از 550 هواپيماي جنگي روسها بر روي زمين شد و يا نيروي هوايي اسرائيل در جنگ ژوئن 1967 كه تنها در روز اوّل جنگ به واسطهء دقت و سرعت عمل اين نيرو، توان هوايي اعراب به كل نابود گرديد و در نتيجه، جنگ با برتري كامل اسرائيل به پايان رسيد. اما آنچه در سالهاي اخير در جنگها مشاهده ميشود، افزايش نقش قابل ملاحظهء نيروهاي هوايي در جنگهاست تا آنجا كه برتري كامل هوايي ايالات متحدء آمريكا در نبرد سوم خليج فارس سبب شد نيروهاي زميني آن كشور بدون مشكل وارد بغداد شوند. بدين جهت به نظر ميرسد نقش نيروي هوايي، فراتر از يك نيروي پشتيباني كننده از واحدهاي زميني باشد و اين نيرو قادر است با سلاحهاي هوشمند و بمبافكنهاي سنگين، پايان جنگ را رقم بزند.

MiG-3 غنميت گرفته شده توسط آلمانها
تقويت روحيهء مدافعين
به كارگيري گسترده هواپيما در جنگهاي بزرگ به سالهاي ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ باز ميگردد. جنگ جهاني اول براي اولين بار به فرماندهان ثابت كرد در معادلات جنگي خود در كنار توپ، تانك، نفربر و كشتي بايد عنصر پنجمي را نيز در نظر بگيرند و آن عنصر، چيزي نبود جز هواپيماي جنگي. شايد در آن سالها كمتر كسي مي توانست پيشبيني كند هواپيماها در آينده چه نقش مهمي خواهند داشت. طي سالهاي ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۹ تمام كشورهاي پيشرفتهء آن زمان به فعاليتهاي جدي براي توسعه نيروهاي هوايي خود پرداختند. آلمان، آمريكا، بريتانيا، ژاپن، فرانسه و اتحاد شوروي طي ۱۸ سال هواپيماهاي دوباله و كندروي خود را به مدلهاي بسيار پيشرفته (در آن زمان) نظير اشتوكا، مسراشميت، بي ـ ۱۷، هاريكن، اسپيت فاير، زيرو و ميگ تبديل كردند.
اجراي استراتژي نبرد برقآسا
در اين ميان تكنولوژي آلمان نازي از همه پيشرفتهتر و پيشروتر بود. آلمانها براي اولين بار در نبرد لهستان (سپتامبر ۱۹۳۹) به صورت بسيار گسترده از هواپيماهاي جنگي در كنار تانكها و نيروهاي پياده استفاده كردند و در شيوه نبردي كه معروف به بليتس گريك يا جنگ برقآسا شد، توانستند طي مدت كوتاهي از سپتامبر ۱۹۳۹ تا ژوئن ۱۹۴۱، تعداد ۹ پايتخت اروپايي را به آساني فتح كنند. (لهستان، بلژيك، هلند، فرانسه، يونان، نروژ، دانمارك، يوگسلاوي و روماني، كشورهايي بودند كه طي كمتر از دو سال اشغال شدند.)

جنگندههاي ضربتي اشتوكا ساخت آلمان نازي
آلمانها در نبرد بزرگ با اتحاد جماهير شوروي نيز به طور گسترده از نيروي هوايي استفاده كردند، اما توان بسيار عظيم نيروهاي پيادهنظام شوروي سبب شد تا نيروي هوايي آلمان با وجود برتري مطلق در سالهاي اوليهء جنگ، نتواند جلوي پيشروي گستردهء روسها را بگيرد.
اما بيترديد در جنگ دوم جهاني هيچ كشوري به اندازهء آمريكا از هواپيما استفاده نكرد. در زماني كه آلمانها و ايتالياييها در اروپا بسيار ضعيف شده بودند، آمريكا در ۳ سال آخر جنگ، سالي ۱۰۰ هزار هواپيماي جنگي ميساخت! (بسياري از اين هواپيماها هيچگاه به پرواز درنيامدند و پس از پايان جنگ به نازلترين قيمت در اختیار فيلمسازان هاليوودي قرار گرفته و يا به اوراقچيها فروخته شدند.) استراتژي آلمان نازي در بمباران گسترده را آمريكاييها نيز عينن تقليد كرده و بر سر مردم آلمان پياده نمودند.
دهها هزار هواپيما در گروههاي صدفروندي بر بالاي شهرهاي صنعتي آلمان حاضر شده و روزهاي متوالي بمب ميريختند. همه گمان ميكنند فاجعهء جنگ دوم جهاني، بمباران هيروشيما است، حال آنكه شهر درسدن در آلمان شاهد ۴۸ ساعت بمباران بسيار شديد و مرگ ۳۰۰ هزار غيرنظامي بود. اما در تمامي نبردهاي بزرگ جنگ جهاني دوم، هيچگاه بار اصلي جنگ بر دوش نيروهاي هوايي نبود، بلكه واحدهاي بزرگ زرهي و پياده سلاطين ميادين نبرد محسوب ميشدند.
پس از جنگ جهاني، دنيا شاهد ۳۰ جنگ در نيمه دوم قرن بيستم بود. برخي از اين جنگها مانند جنگ كره و جنگ هند و پاكستان اهميت زيادي داشت، اما در آن جنگها نيز هواپيماها با وجود رشادت خلبانان در درجه دوم اهميت بوده است.
اولين تجربه
شايد اولين جنگي را كه در آن هواپيماها تعيين كننده نبرد بودند، بتوان جنگ موسوم به جنگ ۶ روزه اعراب و اسرائيل دانست. در سال ۱۹۶۷، ارتشهاي مصر و سوريه از نظر دارا بودن هواپيما و تانك و نفر بر روي كاغذ كاملن برتر از اسرائيل بودند. دو كشور عرب با حمايت كشورهاي عرب منطقه در تدارك حمله نهايي به اسرائيل بودند، اما ژنرال موشه دايان، وزير دفاع وقت اسرائيل مقامات مافوق خود را مجاب كرد با استفاده از نيروي هوايي در اقدامي پيشگيرانه ارتشهاي عربي را متوقف كند.

بقاياي جنگندههاي منهدم شدهء MiG-21 مصر در روز ششم ژوئن 1967
در سحرگاه ششم ژوئن ۱۹۶۷، ژنرال موشه دايان به همراه تمامي هواپيماهاي نيروهاي اسرائيلي ظرف دو ساعت كليه فرودگاههاي منطقه (حتي فرودگاههاي متروكه) را بمباران و غيرقابل استفاده كرد و هر آنچه از نيروهاي هوايي عربي بر روي باندهاي پرواز بود، از بين برد. حافظ اسد و

