دوشنبه 1386/04/18
یادبود 18 تیر
كاش در سال هفتاد و هشت مثل امروز وبلاگي داشتم كه همان روز اين مطالب را بدون اينكه نگران شناخته شدنم باشم مينوشتم و الان نيازي به فشار آوردن به حافظهام نبود. گرچه پس از گذشت چند سال ممكن است همهء خاطراتم دقيق نباشد و بخشی از آنها دستخوش فراموشي شده باشد ولي درسهايي كه از آن روز گرفتم وكليات ماجرا همين است كه مينويسم شايد اگر آن روز موبايلهاي تصويري مثل امروز موجود بودند، الان هزاران اثر از آن جنايتها در دست بود. باشد اين كه، اين خاطره بزرگداشتي باشد از تمامي كساني كه در اين راه زندگيشان تباه گردید.

كمكم داريم به هيجده تير ميرسيم. روزي كه براي من نقطهء عطفي در زندگيم بود. سال هفتاد و هشت دانشگاه تبريز بوديم. البته روزي كه من ميخواهم از آن حرف بزنم بيست يا بيست و يك تير بود از فجايعي كه در خوابگاه اميرآباد به وقوع پيوسته بود، خونمان حسابي به جوش آمده بود. از حمله به حريم دانشگاه به شدت عصباني بوديم به دعوت انجمن اسلامي در دانشگاه جمع شديم شعارهايمان در ابتدا فقط متوجه نيروي انتظامي بود. دانشجويان در ابتداي صبح در داخل دانشگاه بودند و شعار ميدادند كمكم خيابانهاي منتهي به دانشگاه در حال پرشدن از نيروي انتظامي بود و به تدریج هم بر تعداد دانشجويان افزوده ميگشت. دانشجويان به سمت در اصلي دانشگاه به حركت درآمدند و در خيابان اصلي در روبهروي در اصلي تحصن كردند. نيروي انتظامي هم ديگر تمامي راههاي منتهي به دانشگاه را بسته بود و با دقت حركت دانشجويان را زير نظر داشت. هر از چندگاهي تك و توك موتورسوارهايي عبور ميكردند و برايمان عجيب بود كه اين موتوريهاي لباس شخصي چگونه از بين صفوف نيروي انتظامي عبور ميكنند. كمكم مشاهده كرديم در فاصلهاي دور عدهاي دارند دور هم جمع ميشوند و تعدادشان دارد زياد و زيادتر مي شود. اين جمعيت به سمت دانشگاه حركت كردند و شروع كردند به شعار دادن «حزب فقط حزب علي رهبر فقط سيد علي».
از اين سمت هم دانشجويان شعار هاي معمول خود را مي دادند، اين جمعيت لباس شخصي كه به چماق و سنگ مجهز بودند و چنان سنگ پرتاب ميكردند كه مشخص بود كه كاملن حرفهای و دوره ديده هستند باورش مشكل بود ولي در اين جمع از جوان پانزده ساله تا پيرمرد هفتاد ساله بود كه همه در سنگاندازي بسيار ماهرانه عمل ميكردند. دانشجویان اعم از پسر و دختر هم هركسي چوبي شاخه درختي يا سنگي بدست گرفته بود نه آنها جرات نزديك شدن به دانشجویان را داشتند و نه دانشجویان جرات نزديك شدن به آنها را.
خلاصه جنگ خياباني تمام عيار در گرفته بود و نيروهاي انتظامي هم فقط نظارهگر ماجرا بودند ساعتها ميگذشت و ديگر بعد از ظهر شده بود ولي هيچ كدام از طرفين درگيري ولكن دعوا نبودند. گه گاهي گروهي از لباسشخصيها با گروهي از دانشجويان در گير ميشدند و واي به حال كسي كه از همدستهايهايش جدا ميافتاد و بدست گروه لباس شخصيها ميافتاد. که در آن صورت تا پاي مرگ كتك ميخورد. من تعداد زيادي را ميديدم كه سر يا قسمتي از بدنشان زخمي شده بود و به لطف بچههاي دانشكدهء علوم پزشكي محل زخمش باند پيچي شده بود.
هر از چندگاهي صداي چند گلوله هم بلند ميشد، دانشجوها به توصيهء بعضي از مسئولين دانشگاه و با توجه به اينكه فكر ميكردند هيچ قدرتي جرات شكستن حريم دانشگاه را ندارد به داخل دانشگاه آمده بودند.حتي خود استاندار يا شايد هم فرماندار تبريز هم به جمع دانشجويان آمد و از آنها خواست كه از تجمع دست بكشند ولي دانشجويان حاضر نبودند دست بكشند. كمكم به ساعات پاياني روز نزديك ميشديم كه صداي تيرها بيشتر و بيشتر شد دانشجويان از صدا تيرها نميترسيدند و هيچكسي حتي در خيالش هم نميگنجيد كه ممكن است دانشجويان را در داخل دانشگاه هدف قرار دهند. شكل شعارها ديگر تغيير كرده بود و دانشجويان شعارهاي ضدنظام سر میدادند. دخترها معمولن سنگ پيدا ميكردند و پسرها به سوي لباسشخصيها سنگ پرتاب ميكردند.
همينطور كه مشغول سنگپراني و شعار دادن بوديم، يكي از كنار دستيهايم با تعجب فرياد زد كه اين خدانشناسها دارند مارا هدف ميگيرند و تفنگهايشان را به سمت ما نشانه ميروند. ديگري جوابش داد كه نه بابا تيرهايشان مشقي است. درهمين بحثها بوديم كه در كمال ناباوري ديديم كه دانشجويي را بر سر دستها ميبرند و باز در كمال ناباروي نفر كنار دستيم هم به زمين افتاد و از شكمش خون جاري شد.

اين جا بود كه هرکدام از دانشجويان از ترس جانشان به سمتي فرار ميكردند و ما و جمعي از دانشجويان هم به سمت بيمارستان دانشگاه رفتيم. عدهای كه جلوتر رفته بودند خبر دادند كه همه درهاي خروجي مامور گذاشتهاند و راهي براي خروج از دانشگاه نيست. اينجا بود كه ما وارد ساختمان بيمارستان شديم و با گروهي پنج نفره در يك انباري مخفي شديم، ولي لباسشخصيها ول كن قضيه نبودند و انگار دستور داشتند كه فتنه را با كمال بيرحمي در نطفه خفه كنند.

خوشبختانه يكي از انترنهاي بيمارستان به ما كمك كرد و در انباري را روي ما قفل كرد و هر از چند گاهي به ما سر ميزد و يا دانشجوي ديگري را به آنجا ميآورد و خبرها را به ما مي داد. يكي از دانشجوياني كه به آنجا اورده بودند در قسمتها مختلف بدنش آثار كبودي ضربات چماق ديده ميشد و اين بيچاره نميدانست كه از درد ضربات چماق سر و صورت بنالد يا از پاره پاره شدن اوراق پاياننامهاش. بيچاره ميگفت چند ماه است كه بر روي پاياننامهاش كار كرده بود و امروز براي تحويل دادن به استاد به دانشگاه آمده بود و چون استادش را نديده بود و متظر آمدنش بود و بيخبر از همه جا بر روي يكي از نيمكتهاي دانشگاه نشسته بوده كه بدست اين از خدا بيخبرها افتاده و آنها نیز تا توانسته بودند كتكش زده بودند.
خود انترني كه به ما كمك ميكرد سرش باند پيچي شده بود وقتي از او علت را پرسيديم ميگفت با امبولانس براي كمك به يكي از تيرخوردهها رفته بوديم كه به آمبولانس حمله كردند و فرد زخمي را از آمبولانس و از رو تخت بر روي زمين انداختند و شروع به كتك زدنش كردند و ما هم به جرم كمك به اين اراذل و اوباش (بخوانيد دانشجويان) از اين حاميان راستين اسلام و انقلاب يك ضربه چماق نوش جان كرديم. خلاصه تا پاسي از شب و آرام شدن و خاموش شدن سروصداها، در آن انباري مانديم و بعد به خوابگاه برگشتيم. شنيدهها حاكي از كشته شدن تعدادي دانشجو و زخمي شدن و تيرخوردن تعداد بيشتري بود. گرچه فكر نميكنم كسي كشته شد ولي با چشمان خودم بيش از ده دانشجو تير خورده را ديدم. از طرفي ديگر برادر فرمانده بسيج تبريز كه يك جوان بيست و چند ساله بود در همان ساعات و چند چهارراه پائينتر از دانشگاه به وسيلهء اسلحهء كمري خودش كشته شده بود و مردم هم كه از نآراميها خبردار شده بودند بسيار از خيابانهاي تبریز را به آشوب كشاندند و بسياري از ساختمانهاي دولتي را به آتش كشيدند.
شب در تلویزيون دولتي، آقا! (رهبر مسلمین جهان!) داشت براي جوانان صحبت ميكرد و ميگفت «حتي اگر عكس من را هم پاره كنند، شما عزيزان ساكت باشيد و كاري نكنيد» و جوانان (بخوانيد چماقداران) هاي هاي اشك ميريختند! از برنامههاي صدا و سيما ميشد، ترس و وحشت آنها را از ناآراميها احساس كرد و هر ده دقيقه یکبار، سرود ملي پخش ميشد و ما از اين ترس وحشتي كه بر دل انها انداخته بوديم، احساس غرور ميكرديم. روزهاي بعد بود كه تازه دستگيريها شروع شد و هركسي كه شناسايي شده بود دادگاهي شد و در دادگاه به تكتك افراد عكسشان را نشان داده بودند. البته عدهاي هم آن شب دستگير شده بودند كه دو گروه بودند؛ يك گروه توسط نيروي اتظامي دستگير شده بودند كه فرداي آن روز آزاد شدند وعدهاي ديگر كه توسط لباسشخصيها دستگير شده بودند تا چند روز هيچ اثري از آنها نبود و پس از ده روز كه آزاد شدند تمامي سر و صورتشان از ضربات مشت و لگد تغيير شكل داده بود.
از اين واقعه من چند درس بزرگ گرفتم يكي اينكه اين آقايان به اين سادگي و به اين ارزاني حاضر نيستند از خر مراد پائين بيايند و اگر شده كل اين مملكت را با خود به زير آب ميبرند. بعضيها آنقدر توسط ديگران بزرگ شدهاند كه خودشان هم باور كردهاند و حتي عكسشان را هم مقدس مي دانند!! در شلوغيها و شورشها چنان حرفهاي هستند و در يك ناآرامي، چنان راههاي ارتباطي را قطع ميكنند و حتي اگر لازم باشد با توپ يا هواپيما هم به جان مردم ميافتند. با این حال از قدرت و اتحاد مردم به شدت ميترسند. سردمداران حكومت ولایت، اگر جرات داشته باشند ادعاي پيامبري هم خواهند كرد كه البته خود را نماينده خودخواندهء خدا بر روي زمين نیز ميدانند!

فیلم مستند از دستگیری و ربوده شدن بیژن صباغ دانشجوی دانشگاه مازندران
مراسم ختم زنده یاد اکبر محمدی از دانشجویانی که در زندان به شهادت رسید
مصاحبه با محمدي محمدي، پدر برادران محمدي، در راديو آزادي
مصاحبه تصوير ايران با غلامرضا مهاجرینژاد درباره جانباختن اکبر محمدی

