سه شنبه 1386/04/26
مروری بر یکی از عملیاتهای ساواک
از کتاب «کا گ ب در ایران» نوشتهء ولادیمیر کوزیچکین:
سرلشگر مقربی که بود؟
خبری گیج کننده بود. در آن موقع، دربارهء عامل نفوذی مان در ارتش شاهنشاهی ایران که با نام رمز مرد نامیده میشد، چیزی نمی دانستم. اخذ تماس با مرد به وسیلهء یک سیستم خط اطلاع از نزدیک (یک نوع فرستنده گیرندهء اطلاعاتی) انجام میشد که هم برای دریافت اطلاعات و هم برای مخابرهء اخطار مورد استفاده قرار می گرفت. این خط ارتباطی تشکیل میشد از یک رادیو ضبط معمولی که متخصصان KGB آن را برای دریافت و مخابرهء اطلاعات، دستکاری کرده بودند. چند روز پیش از واقعه، علائمی در دستگاه گیرندهء ما از مرد دریافت شد که تقاضای ملاقات فوری می کرد.
کابانف (یکی از افسران ارشد KGB که با شغل ظاهری ریاست ادارهء کنسولی سفارت شوروی در تهران مشغول به کار بود) دو روز پی در پی در محل ملاقات با مرد حاضر شد ولی طرف مان حضور نیافت. با وجود این، علائم تقاضای ملاقات فوری همچنان در دستگاه گیرندهء ما در سفارت شوروی ضبط میشد. پیش از آنکه کابانف برای آخرین بار به محل ملاقات برود، خود من از او شنیدم که به این تقاضاهای فوری ظنین شده است.
در آن ماموریت آخری، کابانف همراه تیتکین (رانندهء عملیاتی سفارت و در واقع از عوامل KGB) در مسیر مراقبت شده به راه افتادند و در محل عملیات حاضر شدند. اتومبیل در محل پارک گردید و کابانف طبق معمول، دست به کار روشن کردن دستگاه خط اطلاع از نزدیک برای دریافت اطلاعات از مرد شد. ناگهان اتومبیل پژو 504 ساواک راه را بر آنها بست و با ترمز سختی ایستاد. سپس به عقب برگشت و به سپر جلوی اتومبیل کابانف کوبید. در همان لحظه، اتومبیل دیگر ساواک در پشت اتومبیل آنها (مرسدس بنز سفارت شوروی) متوقف شد. سپس اتومبیل سوم از سمت چپ، راه را کاملن مسدود کرد. در طرف راست اتومبیل سفارت شوروی، جوی آب واقع شده بود و راه فراری نبود.
مرد یکی از امرای ارشد ارتش شاهنشاهی ایران به نام سرلشگر ستاد «مقربی» بود. وی، سی سال تمام عامل KGB بود. از زمانی که افسری جوان بود، در سال 1945 به خدمت سازمان KGB درآمده بود. او بهترین عامل رزیدنسی (ایستگاه جاسوسی KGB در سفارت شوروی) به حساب می آمد و اطلاعات بسیار محرمانه و باارزشی را که واقعن برای اتحاد شوروی حائز اهمیت بود در اختیار ما می گذاشت. در طی این 30 سال، وی بسیار ترقی کرد و مسئول خرید اسلحه از ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی برای ارتش ایران شد.
از آنجا که فعالیتهای آمریکائیان در ایران، در نهایت درجه، برای مقامات ارشد اتحاد شوروی اهمیت داشت، اطلاعاتی که سرلشگر مقربی می فرستاد، بسیار ذی قیمت بود. گذشته از دسترسی به اطلاعات بسیار محرمانه، در زمینه های گوناگون نیز، دارای روابط بی نهایت مهمی بود منجمله با محمدرضا پ ه ل و ی و ساواک دارای ارتباط نزدیک بود. با از دست دادن او، دیگر جانشینی برای او یافت نمی شد.
«منصور رفیع زاده» که بود؟
منصور رفیع زاده، نزدیک به 20 سال رئیس ساواک و پلیس مخفی ایران در ایالات متحده آمریکا بوده است. وی در این مدت بدون تغییر سمت که کاری غیرمعمول محسوب میشد و هرگز هم به جای دیگری منتقل نشد، شغل خود را حفظ کرد. طی این مدت، وی شاهد انتصاب سه رئیس ساواک و هشت سفیر ایران در آمریکا بوده است.

پس از انقلاب، وی به همراه بسیار از مخالفین انقلاب نظیر مرحوم شاهپور بختیار، غلامعلی اویسی، فریدون فرخزاد و . . . در لیست ترور ماموران اطلاعات ایران قرار گرفت. این موضوع به سال 1982 از طریق CIA به وی اطلاع داده شد و این مسئله، وی را واداشت خاطراتش را بنویسید. هنگامی که به تاریخ مارس 1986 پیش نویس کتابش آماده چاپ شد، این بار نوبت سازمان مخوف CIA بود که وی را تحت فشار قرار دهد تا از انتشار کتابش جلوگیری کند. وی نهایتن به دلیل چاپ کتابش، از طرف CIA تهدید به مرگ شد.
خود رفیع زاده در خاطراتش می نویسد (نقل از نشریهء میدل ایست – چاپ انگلستان – 1 / 10 / 1987) :
در طی سالها خدمت صادقانه، من به عنوان افسر رابط ساواک با هر دو سازمان CIA و FBI ارتباط داشتم. در اواخر سال 1978، درست قبل از سقوط حکومت ش ا ه، من حدود 120 مامور زبده در سرتاسر ایالات متحده داشتم که دستمزد آنها از حداقل یک صد دلار تا یک هزار دلار در ماه در نوسان بود.
به تاریخ دهم مارس 1986 سرپرستی شعبهء ؟ سازمان CIA در سفری از نیویورک به فوریدا، به منزلم تلفن زد. متوجه شدم که پیغامی توسط یک افسر عالی رتبهء سازمان CIA (که پس از انقلاب دیگر باهم کار نمی کردیم) برایم گذاشته است. من او را از سال 1983 ندیده بودم و باهم دیگر کاری نداشتیم. علت تماس وی چه می توانسته باشد؟ بلافاصله به او تلفن زده و مسئله را جویا شدم. اما در جواب او، قلبم به شدت فرو ریخت. او با کنایه پرسید که آیا دارد با مشهورترین نویسندهء آتی جهان صحبت میکند؟ منظور او این بود که مانع انتشار کتاب (خاطرات) من به هر قیمت شود. سرانجام پس از رد رشوهء پرداختی سازمان CIA، رسمن تهدید به قتل شدم.

از کتاب «شاهد» - خاطرات منصور رفیع زاده:
مرحوم محمدرضا پ ه ل و ی و ساواک از توجه CIA به KGB باخبر بودند. ادارهء هشتم ساواک نیز برای همین منظور تاسیس شد تا به کار ضدجاسوسی علیه کشورهای خارجی و به خصوص KGB بپردازد. با زیر نظر داشتن جاسوسان آمریکایی، ساواک قادر میشد با مدارکی که بدست آورده، عملیاتی را که CIA شروع کرده بود، به اتمام برساند و بدین طریق CIA را دور بزند!
تا آنجا که من می دانم، روسها حتا تا امروز هم نفهمیده اند که چه چیزی باعث شد تا سیستم جاسوسی آنها در ایران برملا شود و ازهم بپاشد. به دلائل امنیتی، تمامی ماجرا، حتا در این کتاب، قابل ذکر نمی باشد. در سال 1975 زنده یاد تیمسار اویسی به من اظهار کرد که به یک افسر سطح بالای ارتش، به دلیل جاسوسی برای اتحاد شوروی، مشکوک است. . .
مرحوم اویسی با قاطعیت جواب داد: «نه منصور، گوش کن. وقتی که ما درگیر جنگ مرزی با عراق بودیم، هر وقت تصمیم به حمله در مرز می گرفتیم، عراق در آنجا منتظر ما بود. یک نفر به طور قطع، اطلاعات ما قسمت مرا به روسها خبر می داد و آنها نیز اطلاعات را در اختیار عراقیها قرار می دادند. هیچ شکی در این مورد ندارم.»
در سال 1977، ساواک زمینهء مناسبی داشت تا باور کند سرلشگر «احمد مقربی» رئیس برنامه ریزی ارتش شاهنشاهی، برای شوروی جاسوسی میکند. ش ا ه دستور داد که چیزی در این مورد به ادارهء اطلاعات ارتش گفته نشود تا موضوع از طریق ساواک پیگیری شود. صدالبته CIA نیز به دستور ش ا ه می بایست بی خبر بماند.
سرلشگر مقربی فردی منزوی و غیرمعاشرتی بود. او از همسر خود جدا شده بود و فقط با یک خدمتکار، در منزل ویلایی خود در قلهک زندگی می کرد. طبق اعترافات بعدی اش، KGB در زمانی که او در مدرسهء نظامی در تهران درس می خواند، به او نزدیک شده بود و تقریبن برای مدت 30 سال برای اتحاد شوروی، جاسوسی کرده است. او یکی از جاسوسان ارشد و مورد اعتماد سازمان KGB بود؛ یک خائن واقعی به وطن.
آن طور که CIA بعدن افشا کرد، در خانهء سرلشگر مقربی در تهران، دستگاههای جاسوسی الکترونیک مافوق مجهز و بسیار پیشرفته وجود داشت که به هیچ مامور دیگر KGB در دنیا، داده نشده بود. مورد فوق از چنان اهمیتی برخوردار بود که مرحوم تیمسار نصیری (قبل از دستگیری مقربی) پروندهء آن را شخصن و با کمک چند کارمند ارشد و برگزیدهء ساواک، بر عهده گرفت. بنابراین هیچ یک از کارمندان، شک نمی کردند که کار به خصوصی در جریان است. زیرا که این گروه برگزیده، کار عادی روزانهء خود را ترک نمی کردند. ولی تیمسار نصیری ترتیبی داد که از اعضای کادر مخصوص او، عمدن اشتباهاتی سر بزند تا به مدت چندین ماه به عنوان توبیخ اداری به صورت صوری از کار خود معلق شوند و این فرصت به آنها داده شد که در این فرصت، روی آن پروژه مخصوص، تمرکز پیدا کنند، بدون آنکه در درون یا بیرون اداره، سوء ظن به وجود آید. همچنین ترتیبی داده شد که هیچ حرفی در این زمینه، نتواند به خارج نفوذ یافته و به گوش روسها برسد.
بعد از رسیدگی های بسیار دقیق توسط ساواک، کشف گردید که اتومبیلی که متعلق به سفارت شوروی، اما بدون پلاک سیاسی، به طور معمول مقابل منزل ویلایی سرلشگر مقربی در قلهک توقف میکند. سپس راننده پیاده شده، درب صندوق عقب را باز میکند و پس از چند دقیقه دوباره آن را بسته و از آنجا دور میشود. در این بین، هیچگونه تماس مستقیمی با مقربی انجام نمی شود.
در نهایت مشخص شد که تیمسار مقربی و روسها، نیازی به تماس شخصی و فیزیکی برای انتقال اطلاعات نداشته اند. مقربی، اطلاعات حساس ارتش ایران را به درون دستگاههای الکترونیکی پیشرفتهء درون منزلش منتقل می کرد و اتومبیل عامل روسها که در مقابل منزل مقربی توقف کرده بود، از دستگاههای گیرندهء درون صندوق عقب، برای تقویت آن اطلاعات و ارسال مستقیم آن به مسکو و دفتر اصلی سازمان KGB استفاده می کرده اند.
وقتی که ماموران KGB حوالی نیمه شب به مقابل خانهء مقربی رسیدند، یک اتومبیل پژوی 504 ساواک، از طرف مقابل ظاهر شده و شاخ به شاخ و به طور عمد به اتومبیل KGB کوبید. مقربی از خانه اش بیرون پرید که ببیند چه شده، اما با دیدن پژوی 504 که اتومبیل معمول ساواک بود، به سرعت به داخل منزلش برگشت.
راننده ها از اتومبیل ها پیاده شدند و دعوایی سر گرفت. هر دو طرف درگیر، به محوطه ای در آن حوالی برده شدند و پلیس (که در واقع پلیس تهران نبوده و ماموران زبدهء ساواک بودند) دخالت کرد. ابتدا روسها وانمود کردند که زبان فارسی نمی دانند و سعی داشتند مسئله را یک تصادف کوچک جلوه دهند و قبول کردند که خسارت اتومبیل مقابل را بپردازند. آنها گفتند که روسی بوده اما دیپلمات نیستند. ولی پس از بازپرسی دقیق تر توسط ساواک، معلوم شد که از از دیپلماتهای ارشد سفارت شوروی در تهران هستند. روسها، مصونیت سیاسی خود را ارائه کردند و اصرار کردند که اتومبیل سفارت به آنها بازگردانده شود. به آنها گفته شد که چون اتومبیلشان درگیر تصادف بوده، لذا پلیس (ساواک) موقتن از آن نگهداری خواهد کرد.
در همین حین، تیمسار مقربی توسط ساواک بازداشت شد و خانه اش مورد جستجوی دقیق قرار گرفت. اتومبیل او و همهء دستگاههایی الکترونیکی خانه اش که توسط KGB به وی داده شده بود، ضبط شد. همه چیز در اختیار ساواک قرار گرفت.
به محض آنکه این موضوع به سفارت شوروی اطلاع داده شد، روسها درخواست نمودند که دیپلماتهایشان به دلیل مصونیت سیاسی، فورن به سفارتخانه تحویل داده شوند، اما موضوع تجهیزات الکترونیکی بسیار پیشرفته یافته شده در صندوق عقب اتومبیل روسها، مطرح بود. بعد از آزادی دیپلماتها، اتومبیل سفارت شوروی نیز تحویل گردید اما بدون لوازم جاسوسی. سفارت شوروی، یادداشتی به وزارت خارجه ارسال کرد و طی آن اعلام کرد که مقداری «لوازم شخصی» موجود در اتومبیل، هنوز بازگشت داده نشده است.
زیرکی تیمسار نصیری
وزارت خارجه به تیمسار نصیری تلفن زد و درخواست آنها را مطرح کرد و تیمسار جواب داد که به آنها بگویند اگر ممکن است لطف نموده لیست آن اقلام را به طور مجزا، دقیق و کاربردشان برای ما ارسال کنند و ما بسیار خوشحال خواهیم شد که این لوازم را از انبار پلیس (ساواک) یافته و خواستهء روسها را پیگیری نمائیم!
اما سازمان CIA بسیار خوشحال بود که یک جاسوس ارشد KGB گیر افتاده است. هرچند که قبل از دستگیری مقربی، هیچ اطلاعیه ای دال بر وجود چنان ماموری در ایران از طرف ساواک دریافت نکرده بود و در واقع ساواک به دور از چشمان CIA این عملیات موفقیت آمیز را به انجام رسانده بود.
اما پس از اطلاع از دستگیری مقربی، ماموران ارشد CIA از ساواک دو خواهش کردند:
1) از ساواک خواستند قبل از افشای اطلاعات ذی قیمت وی، مقربی اعدام نشود و با وی مصاحبه ای انجام دهند.
2) درخواست نمودند ابزارهای بسیار پیشرفتهء الکترونیکی ضبط شده در اتومبیل سفارت شوروی، توسط CIA مورد بررسی قرار گیرد.
کمی بعد از آن، دریادار Stanfield Turner (ریاست وقت سیا) تیمسار نصیری را برای صرف ناهار در دفتر مرکزی CIA در وانشینگتن دعوت کرد. من (رفیع زاده) نیز برای ناهار دعوت شده بودم. CIA توضیح داد که سفیر ایران که قاعدتن در این گونه ملاقاتهای رسمی می بایستی گروه ایرانی را همراهی می کرد، دارای مجوز امنیتی لازم جهت حضور در دفتر مرکزی CIA نمی باشد! لذا از اینکه نتوانسته بودند سفیر ایران را دعوت کنند، عذرخواهی کردند. دریادار «ترنر» از نصیری در مورد نشانه ای که ساواک را از فعالیتهای مقربی مطلع نموده بود، سوال کرد و در واقع می خواست بداند چگونه ساواک در این زمینه، بسیار موفق تر از CIA عمل کرده است!
ادامهء خاطرات منصور رفیع زاده:
مرحوم ارتشبد نصیری تمام عملیات دستگیری مقربی را برای رئیس CIA تشریح کرد به طوری که فراموش کرد غذایش را بخورد. اندکی پس از آن میهمانی، مراسم ناهار دیگری به افتخار تیمسار نصیری در همان محل و این بار توسط رئیس CIA در تهران و یک کارمند ارشد CIA مستقر در واشینگتن یعنی همان که همیشه گلی به یقه اش می زد، داده شد.
مرد یقه گل دار آهسته به من گفت: «ما آن اسبابها (ادوات یافت شده در اتومبیل سفارت شوروی) را می خواهیم.»
گفتم: «با تیمسار نصیری صحبت کن.»
مصرانه گفت: «نه، من از تو می خواهم، یک کاریش بکن.»
جوابش را حاضر داشتم: «از من کاری ساخته نیست، برایم دردسر درست خواهد شد.»
گفت: «به تیمسار یادآوری کن که ما یکی از آنها را داریم و ده سال پیش از یک رودخانه بیرون کشیده ایم. ما آن را قبلن به او نشان داده ایم. اما دستگاههای یافت شده توسط ما، تمان پوشیده از زنگ زدگی است، در حالی که دستگاههای یافت شده در تهران، کاملن تازه و سالم است. ما می خواهیم آنها را ببینیم؛ منصور با او صحبت کن.»
تیمسار نصیری گفت: «به کارمند خود دستور خواهم داد که آنها را به مامور شما بدهد؛ البته وقتی بررسی آنها را به پایان رساندید، باید آنها را به ما برگردانید.
هرگز نفهمیدم که آن ادوات به ایران بازپس داده شد یا خیر. اما خبر داشتم که توسط CIA به دقت مورد آزمایش قرار گرفته و منشا اطلاعات زیادی برای ایالات متحده بوده است. اکنون یکی از خواسته های آنان، به جای آورده شده بود. CIA مصرانه می خواست که تیمی از کارشناسان زبدهء آنها با سرلشگر مقربی مصاحبه کنند. در این زمینه، تلفن های متعددی به تیمسار نصیری زدم، اما او گفت که بسیار مشکل است بتوان برای چنان کاری، اجازه به دست آورد. ش ا ه نیز علاقه نداشت در اطلاعاتی با آمریکایی ها شریک شود که نتیجهء آن، منجر به خصومت بیشتر روسها گردد.
از «مقدم» نیز همان خواهش را کردم و گفتم: «اگر مجبور هستی، او را به ابد به زندان بینداز، اما لطفن او را نکش.» مقدم موافق بود و گفت: «این راه حلی که می گویی، مناسب و منطقی است، اما ش ا ه می خواهد به دلیل خیانت به کشور، او اعدام شود. تلاش های من نیز بی نتیجه ماند.
پایان یک خائن
به حکم دادگاه تجدید نظر نظامی تهران و به تاریخ بامداد 4 دی ماه 2536، مطابق 26 دسامبر 1976، سرلشگر احمد مقربی به جرم ارتباط با بیگانگان و در اختیار قرار دادن اطلاعات محرمانهء ارتش ایران، تیرباران شد.
زنده یاد سپهبد ناصر مقدم

سپهبد ناصر مقدم، فرزند یعقوب، مدیر کل ادارهء سوم ساواک بود. تحصیلات نظامی خود را در دانشکدهء افسری و دانشگاه جنگ و فرماندهی عالی ستاد مشترک به پایان رسانید و علاوه بر تحصیلات عالی نظامی، در رشتهء دکترای حقوق از دانشگاه تهران فارغ التحصیل بود. وی، فرماندهی یگانهای مختلف پشتیبانی و رزمی را در نیروی زمینی شاهنشاهی ایران و ریاست ادارهء دوم ستاد بزرگ ارتشتاران را بر عهده داشت. زنده یاد ناصر مقدم، به دلیل سوگند وفاداری به میهن و نظام شاهنشاهی، در ساعت 2.5 بامداد روز 22 فروردین 1358، علیرغم مخالفت دولت موقت انقلاب، مخفیانه توسط آیت الله صادق خلخالی اعدام شد.
مرحوم تیمسار ارتشبد نعمت الله نصیری

ارتشبد نعمت الله نصیری فرزند عبدالملک، متولد سمنان، و فارغ التحصیل ممتاز دانشکدهء افسری بود. نصیری، فرماندهی شجاع و با لیاقت بود. وی فرمانده هنگ یک از لشگر گارد شاهنشاهی و فرماندهی گارد سلطنتی را بر عهده داشت. به تاریخ 13 مهر 1350، مقارن با جشن های 2500 ساله شاهنشاهی، به درجهء ارتشبدی ارتقاء پیدا کرد و در شهریور 1357، پس از برقراری حکومت نظامی در تهران و تغییر کابینهء دولت، هنگامی که سفیر ایران در پاکستان بود به تهران احضار و به زندان اوین روانه شد. وی پس از انقلاب 1979، علیرغم مخالفت دولت موقت انقلاب و مرحوم مهندس بازرگان، مخفیانه و به دستور صادق خلخالی به تاریخ 26 بهمن 1357 در ساعت 23:40 اعدام شد.

