چهارشنبه 1386/05/17
من یک دختر کولی بودم
دمكراسي چيست؟
من يك دختر كولي بودم
نوشتهء: بيلي ديويس
مدت كوتاهي پيش از اين، من يك دختر ژندهپوش بودم كه در كنار آتشي كه شبها پدر و مادر بيابانگردم كنار چادر ميافروختند مينشستم و بازماندة روغني را كه ته قوطيهاي ساردين يافت ميشد، ليس ميزدم. امروز سيتيزن ايالات متحده آمريكا هستم. (اهل شهر و مملكت؛ كسي كه از تمام مزاياي اهل مملكت بودن استفاده ميكند) پاكيزه، تربيت شده، تحصيل كرده و داراي حقوق و وظايفي كاملن برابر با ديگر شهروندان. گمان ميكنم كه من بيش از هر شخص ديگري، محصول تربيت دستگاه مدارس دولتي كشورم هستم. به همين جهت است كه از قدرناشناسي برخي از مردم نسبت به اين مدارس بسيار تعجب ميكنم و بسيار ناراحت ميشوم. ميخواهم چيزي را به مردم بگويم كه فراموش كرده يا هرگز آن را نشناختهاند، و آن رابطهاي است كه ميان تربيت و تعليم عمومي و آزادي شخصي وجود دارد. با گفتن داستان خود، اين امر را بر همه آشكار خواهم كرد.
من در ميان تنها قبيلهء كوليهاي آمريكايي به دنيا آمده بودم. (اينكه كولي ميگويم بيشتر از لحاظ طرز زندگي است تا از لحاظ خون و نژاد) شما چنين مردمي را مكرر ديدهايد كه در كنار پلي، انباري يا طويلهاي در يكي از شهرهاي جنوبي، چادرهايي زده و در آن زندگي ميكنند. مردم دورهگردي هستند كه گاهي با ميوهچيني و پنبهچيني با دروگري روزگار ميگذرانند. ولي بيشتر از اين شهر به آن شهر كوچ ميكنند و با پيلهوري، فروش كارهاي دستي، اسب فروشي، كادر و قيچي تيزكني، كليدسازي و . . . زندگي را ميگذرانند.
خانوادهء من كارشان تهيهء اقلام روستايي بود. پدرم با شاخههاي نازك بيد كه بر كنار رودخانهها ميرويند، ميز و صندلي و وسايل ديگر ميساخت. هر صبح من سبدهاي بافته را كه با گل كاغذي پر شده بود، براي فروش با خود ميبردم و به دورهگردي ميپرداختم. در پائين و بالاي خيابانها و كوچهها از اين خانه به آن خانه و از اين در به آن در ميرفتم و آرزو ميكردم كه خانهها زنگ داشته باشند تا اهالي خانه را با زنگ خبردار كنم. زيرا اگر كوبهء درها را ميكوبيدم، غالبن سگهاي منزل پارس ميكردند و موجب نارحتي من ميشدند؛ بيش از هر چيز از آن ميترسيم كه در اين ميان با كودك ديگري روبهرو شوم.
كودكاني كه در خانهها زندگي ميكردند، بر خلاف من، بسيار پاكيزه و خوش سر و وضع بودند و من با تعبير كودكي خود، آنها را صاف و نرم تصور ميكردم. موهاي من آشفته بود، لباسهايم كثيف و اتونخورده بودند. دلم ميخواست مانند كودكاني باشم كه در حياطهاي قشنگ و گلكاري شده، به جست و خيز و بازي مشغولند. به خود ميگفتم: چگونه ممكن است من هم مانند كساني بشوم كه در خانههاي زندگي ميكنند؟
از مدارس عمومي بسيار گريزان بودم، چون بچهها در آنجا زياد بودند و به من ميخنديدند و نگاههايشان مرا سخت ناراحت ميكرد. خودشان كفشهاي قشنگ واكس زده داشتند و كفشهاي دستبافت مرا به يكديگر نشان ميدادند و مرا مسخره ميكردند.
دبستان! آيا ميزان تفاوت من و آنان در همين بود؟ به خود ميگفتم: شايد علت اساسي اختلاف ميان من و كساني كه در خانههاي زندگي ميكردند، همين مدرسهها باشند. اين فكر كاملن مرا تحت تأثير قرار داده بود. با خود ميگفتم كه هركس شيك باشد، ميتواند پاكيزه و صاف و نرم شود و در خانههاي زيبا زندگي كند. ميپنداشتم كه مدرسه ميتواند شخص را شيك و شسته رفته كند.
اين را ميدانستم كه تحصيل در مدرسه تا پايان دوران دبيرستان، در تمامي ايالات متحده رايگان است و فرض آن است كه هر كودكي ميتواند به راحتي به آن داخل شود، ولي مدرسه رفتن، مستلزم آن بود كه شخص در محلي مقيم باشد، و اين كار با ساختن ميز و سبد و صندلي علفي و فروش آن به اين خانه و آن خانه، در اين شهر و آن شهر سازگار نبود. به همين جهت تا دو سال پس از رسيدن به سن دبستان، با كمال اشتياقي كه به تحصيل داشتم، از رسيدن به آرزوي خود محروم بودم. گاهي از پنجرهها به داخل كلاسهاي مدارس سر ميكشيدم و اگر امكانپذير ميشد، مخفيانه به درون ميرفتم و كتابها و ميزهاي صاف را لمس ميكردم و مشتاقانه به تماشاي تختهسياه كلاسها مشغول ميشدم.
اوّل پائيز، بر زمينهاي مزرعهاي نزديك وايومينگ (Wyoming) چادر زده بوديم. مردم دست در كار تهيهء مقدمات يكي از جشنهاي ملي مربوط به يادبود آبراهام لينكلن بودند و ما هم سفارشاتي از كارهاي بافتني گرفته بوديم كه در آن جشن به كساني به عنوان جايزه داده ميشد. چنان مينمود كه چند هفته در آنجا درنگ خواهيم كرد.
يكي از زنان به مادرم گفت: من به فرزندانم را به مدرسه خواهم فرستاد؛ هر روز اتوبوس دبستان از كنار همين جا ميگذرد، چرا شما دختر خود را نميفرستيد؟
معجزهاي شد و لباس تازه و مداد بلند و سرخ رنگ و لوح زرد رنگ نوشتن و چاشت بندي ناهار براي من آماده شد. من در كنار گروهي از كودكان ايستاده بودم و با كمال بيتابي انتظار رسيدن اتوبوس دبستان را ميكشيدم.
به زودي كلاس درس و معلمي و از آن شگفتانگيزتر، ميزي براي خود پيدا كردم. هنگامي كه پشت ميز نشستم، با هركس ديگر در كلاس كاملن برابر بودم. بيرون مدرسه ميتوانستند به من و لباسهايم بخندند، چون در چادر زندگي ميكردم و فروشندهء دورهگرد بودم. ولي تا آن زمان كه پشت ميز كلاس مينشستم و خوب درس ميخواندم، ديگر آن تحقيرهاي آزاردهنده به سراغم نميآمدند. بعضي از كودكان نرم و پاكيزه، به خوبي من درس نميخواندند، اين دانشآموزان بار ديگري كه مرا كولي كثيف خواندند، هرگز احساس ناراحتي نكردم.

سالها ميگذشت، مدرسههاي فراوان ديدم. بعضي از مدارس تازهستز با آجرهاي زرد خود جلوهء خاصي داشتند. در كنار چمنزارهاي نبراسكا (Nebraska)، مدرسههاي تختهاي بود كه شن و ماسه، ظاهر آنها را ميخراشيد. در شهر كانزاس سیتی (Kansas)، مدرسهها را با آجر سرخ رنگ ساخته بودند.

به هر شهري كه ميرسيديم، راه مدرسه را در پيش ميگرفتم و آموزگاري را ميجستم و به او ميگفتم: «من ميخواهم به دبستان بيايم. لطفن نام مرا ثبت كنيد.» بدون استثناء، همه جا با محبت مرا پذيرا ميشدند. البته تشريفات خاص خود را نيز داشتند و پرسشهايي از قبيل آدرس، دبستان سابق، كارنامه و اينكه چند كلاس خواندهام را از من ميپرسيدند. جواب من آن بود كه: «نه، من كلاس چهارم هستم. خواهش ميكنم مرا به اين كلاس بفرستيد، اگر از عهده برنيامدم مرا به كلاس پائينتر ببريد. آيا اين طور ممكن است؟» مخاطب من در پايان پرسش و پاسخ لبخندي ميزد و مرا به يك كلاس نزد آموزگاري راهنمايي ميكرد.
خانم ويليامز، آموزگاري بود كه محبت مادري نشان ميداد، وي متوجه شد كه من از ترس سربهسر گذاشتن بچهها در گوشهاي از كلاس خود را پنهان كردهام. مرا گذاشت كه در همان جا بنشينم و آب دادن گلدانهاي كلاس را به من سپرد.
آموزگار ديگري، خانم يولند، يك روز متوجه شد كه چشم من ناراحتي دارد. مرا با خود نزد چشم پزشكي برد و عينكي برايم خريد و گفت: «اين دين تو باشد و تو هم روزي براي طفلي كه محتاج عينك باشد، عينكي خواهي خريد.» سخن او زيباترين سخني بود كه تا آن زمان كسي به من گفته بود، زيرا چنان معني ميداد كه خانم يولند ميداند كه من سراسر زندگي خود را چادرنشين نخواهم بود.
همهء اين چيزها، محبت آموزگاران را به دل من انداخت. آنان دربارهء من به چيزهايي باور داشتند، در صورتي كه حتا پدر و مادرم «بلندپروازي» مرا مسخره ميكردند. آموزگاران نيك ميدانستند كه در زير قيافهء كودكانهء من چه روحي در اهتزاز است.

سرانجام بعد از ظهر روز بسيار گرمي رسيد و اتومبيل قديمي فورد ما، نالهكنان در كنار درهء كوچكي در جنوب كاليفرنيا به راه افتاد. آيا بايد به خرماچيني يپردازيم؟ لوبياچيني؟ هويج كندن؟ شايد براي ميوهچيني به بكرزفيلد (Bakersfield) برويم؟ آيا ممكن است براي دستفروشي و دورهگردي متوجه كنارهها شويم؟
بار ديگر، بناي مدرسهاي را ديدم. مدرسهء بزرگي بود و اطراف آن درختان خرما ديده ميشد و پشت سر آن، يك رديف تپههاي خاكي به نظر ميرسيد. ذوق زده شدم و نفسم به شماره افتاد. پدرم به حالت ريشخند گفت: «باز چشم بيلي به مدرسه افتاد!» در نهايت جرأت پيدا كردم و گفتم: «پدر، اوّل سال است و اكنون زماني است كه من بايد به دبيرستان بروم.»
دو ساعت بعد، چادرهاي خود را در كنار رديفي از درختان گز برافراشتيم و صبح روز پس از آن، براي ثبت نام عازم دبيرستان شدم. چند كودك نيز در دفتر دبيرستان نشسته بودند و ورقههاي درخواست را پر ميكردند. ضمن اينكه برنامهء درسها را ميخواندم، دلم فرو ريخت: آشپزي، خياطي، رياضيات، ادبيات انگليسي، بهداشت؛ از معلم پرسيدم كه: «آيا ما حق انتخاب درس را نداريم؟» غالبن به اين فكر افتادهام كه وي ميتوانست به آساني مرا از خود دور كند و جواب تندي بدهد، ولي اين كار را نكرد و نزديك من آمد و در كنارم نشست و با محبت گفت: « البته درسهاي انتخابي نيز هست، ولي درسهاي اساسي ديگري نيز هست كه مطمئنن تا اينجا هستيد از خواندن و آموزش آنها لذت خواهيد برد.» به او گفتم: «من نميتوانم اين همه وقت را صرف آشپزي و خياطي كنم؛ من اكنون از بيشتر شاگردان كلاس بزرگترم.» به من پيشنهاد كرد كه باهم نزد مدير مدرسه برويم.
مدير پرسيد: «شما خودتان چه درسهايي را خوبتر ميدانيد؟» و من در جواب گفتم: «تاريخ، نمايش، ادبيات انگليسي و اسپانيايي.» مدير گفت: «نمايش درس انتخابي كلاسهاي بالاتر است، و براي يادگرفتن زبان خارجي، دير شده است.» مدير به معلم نگاه كرد و او گفت: «اگر درس انگليسي او خوب باشد، و سخت بكوشد . . . » پس از اين گفتگو، معلم زبان اسپانيايي را خواستند تا از من چيزهايي بپرسد، و پس از آن دو معلم ديگر نيز وارد گفتگو شدند، و نتيجهء بحث آن شد كه مرا در هر چهار درسي كه خواسته بودم، پذيرفتند.
مدت چهار ماه در كنار درختهاي گز مانديم و من همهروزه به دبيرستان زردرنگ ميرفتم. ما (همهء هشت نفر بستگان ما) به كار خرماچيني، لوبياچيني و بيرون آوردن هويج از زمين مشغول بوديم؛ من زنبيلها را در شهرهاي مجاور خانه به خانه ميگرداندم و ميفروختم. پخت و پز ما در هواي آزاد و روي آتش كنار چادر بود و همه پهلوي هم بر تختهاي زير چادر به خواب ميرفتيم. هنگامي كه همه به خواب ميرفتند، من در كنار يك چراغ نفتي به انجام دادن تكاليف مدرسه مشغول ميشدم.
ديگر بچهء ولگرد و ژندهپوش نبودم. اكنون دانشآموز دبيرستاني بودم كه در بازيهاي دستهجمعي دبيرستان از قهرمانان به شمار ميرفت. پائيز بار ديگر به دبيرستان ديگري در شهر ديگر رفتم، ولي روح هر دو دبيرستان يكي بود. در نهايت با كلاه و روپوش آبي خود، آزادي و برابري را به دست آوردم و همين به من ايمان و الهام بخشيد.
در آن شب كه مقابل همه روي صحنه نشسته بودم و منتظر انجام تشريفات فارغتحصيلي بودم، در انديشهء همهء چادرها و ارابهها و اتومبيلهاي قراضهاي افتادم كه تا آن مدت در آنها به سر برده بودم. به ياد كفشهاي دستبافت خود افتادم و آنگاه به كفشهاي زيباي آبي و سفيدي كه بر پا داشتم، نگريستم. متوجه رديف دختراني شدم كه همه چون من روپوش آبي بر تن داشتند و از خانوادههاي برجسته بودند ولي هيچ امتيازي نسبت به من نداشتند. آنگاه دانستم كه دمكراسي يعني چه.
اين تصور مربوط به احساسات نبود، بلكه مسئلهاي مربوط به عقل و منطق بود. من دختر بسيار فقيري و دورهگرد بودم. در دبيرستان، مديريت روزنامهء مدرسه را برعهده گرفتم و در تيمهاي ورزشي دبيرستان بازي ميكردم و رياست يكي از انجمنهاي دبيرستان نيز با من بود.
به صف دبيران نگريستم و از نيرويي كه براي شكل دادن به زندگي مردم و تغيير دادن سرنوشت و آزاد كردن جهان دارند، لذت بردم. اثر تربيت صحيح حقيقتن نامحدود است، آنگاه به خطابهاي كه تهيه كرده بودم، نظر انداختم كه موضوع آن چنين بود: «مفهوم دبيرستان ما در نظر من» كودكانه مينمود و ناقص. به خود گفتم كه روزي بايد چيزي بنويسم و در آن حق معلمان را در كشور آمريكا ادا كنم.

از آن به بعد، براي انجام اين وظيفه مكرر تلاش كردهام، ولي هرگز كلماتي را كه ميخواستهام نيافتهام. آنچه ميتوانم بگويم بسيار كم است، ولي اين است كه من اكنون بچهء رهاشده و دورهگردي نيستم. من يك شهروند ايالات متحده هستم با حقوقي برابر با تمامي شهروندان ديگر. من اكنون شغلي مناسبي دارم و در خانهاي بسيار زيبا زندگي ميكنم.

